“بیادتان میاورم تابدانید،که زیباترین منش آدمی محبت اوست،
پس محبت کنید، چه به دوست، چه به دشمن،
که دوست رابزرگ کند و دشمن را دوست!”
( کورش کبیر)
.....
مردم اغلب,بی انصاف ,بی منطق وخودمحورندولی آنان راببخش
اگرمهربان باشی تورابه داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند
ولی مهربان باش
اگرشریف ودرستکارباشی فریبت می دهندولی
شریف ودرستکارباش
نیکیهای امروزت رافراموش می کنند
ولی نیکوکارباش
بهترینهای خودرابه دنیاببخش
حتی اگرهیچگاه کافی نباشد
و درنهایت می بینی که هر انچه هست
همواره میان تو و خداونداست نه میان تو ومردم . . .
(کورش کبیر)

نیاز به تحول
چون رومیها طی تجربههای جنگ با اشکانیان پی برده بودند که ایرانیان در امر محاصره و قلعهگیری مهارتی ندارند و در ضمن از تاخت و تاز و حرکتهای سریع و غافل گیریها و حملههای برق آسای سواران ایران بستوه آمده بودند، از این رو به رزمهای قلعهایی متوسل شدند و از دیر زمانی در داخل بین النهرین و به خصوص قسمت شمالی و شرقی آن نزدیک به ساحل دجله به ایجاد دژها و استحکامات تدافعی پرداختند. قلعههای معروف آنها در بین النهرین از شمال به جنوب عبارت بود از: امد، دارا، نصیبین، بزآبد، سنگارا و هاترا. به علاوه برای حفاظت خود از زحمت سواره ایران اغلب رشته قلعههای را نزدیک هم میساختند که با نقبها یا راههای زیرزمینی به هم مربوط میشدند و یک نوع خط دفاعی محکمی برای جلوگیری از تجاوز سوارهای ایران به حدود فرات و انطاکیه تشکیل میدادند. دراثر همین عملیات رومیها بود که در سازمان و ترکیبات و اسلحه و وسایل و شیوه های رزمی ارتش ساسانی به ضرورت تحولاتی پیدا شد که شایان ذکر است.
در آغاز این دوره اردشیر بابکان سرسلسله دودمان ساسانی ارتش ایران را از حالت چریکی خارج كرد و به صورت منظم و دایمی درآورد. به گفته مورخان از زمان این پادشاه پادگانهای ثابتی در ایران به وجود آمد که نگاهداری آنها به خرج دولت و جیرهی و مواجب سربازان از خزانهی شاه پرداخت می شد. «ارتشتاران» یا نظامیان ایران در این دوره مقام دوم را بین طبقههای چهارگانهی جامعه داشتند و سازمانهای مربوط به اداره کردن امور ارتش در درجه اول اهمیت شناخته شده است.
اسپورگان
نظر به وسعت مملکت و لزوم داشتن نیروی واكنش سریع برای مقابله با ارتشهای رومی در طرف مغرب و جلوگیری از تهاجم طایفههای وحشی آسیای مرکزی در سمت مشرق در زمان ساسانیان، هم مانند دوره اشکانیان، رسته اصلی ارتش ایران قسمت سواره بود، ولی از لحاظ آموزشها و سازمان و تجهیزات، با سوارهای پارت تفاوت کلی داشته است.

پادشاهان ساسانی به تعلیم و تربیت سواران توجه خاصی داشتند و متخصصانی به نام «اندرزبد اسپوراگان» را مأمور پادگانهای مختلف میكردند که فنون سواری و طرز به كارگیری اسلحه و شیوههای رزمی این رسته را به افسران و افراد بیاموزند. در تربیت و نگاهداری و طرز پرورش اسبها هم مراقب بودند و به بهبود نژاد و تخم آنها توجه مخصوصی می شده است. برای معالجه اسبها ، بیطاران مجربی بنام «ستور پزشک» وجود داشتند که به همه پادگانها سرکشی می نمودند و اسبهای بیمار را درمان میکردند.
در موقع جنگ بر میزان علیق اسبها میافزودند تا در اثرسختیهای جنگ بهزودی از پا در نیایند. سواره دورهی ساسانی بیشتر سنگین اسلحه و استعداد تعرضی آن بهحدی بوده که اغلب لژیونهای رومی را به سرعت و به حال سواره مورد حمله قرار میدادند. سوار سنگین اسلحه سراپا غرق آهن و پولاد میشد و اسلحهی هجومی او عبارت از یک نیزه بلند و محکم و گاهی تیروکمان و اغلب شمشیر و تبرزین بود. اسلحهی دفاعی او عبارت از یک سپر کوچک، زره و کلاه خود که صورت و پشت گردن را حفظ میكرد، به علاوه زانوبند و بازوبند آهنین هم داشته است. این سوارها روی اسب خودشان برگستوانی چرمی میکشیدند.

آمیین مارسلن سوارنظام ایران را در نبرد «مرنگا» که بین ژولین امپراتور روم و شاپور بزرگ ساسانی رخ داده این طور میستاید:
« ستون معظمی که بهسرکردگی مهران فرمانده کل سواران ایران به طرف ما میآمد یکپارچه از آهن و پولاد بود، قطعات آهن که سراپای آنها را میپوشانید طوری به هم جفت شده بود که نفرات براحتی می توانستند اعضا بدن را به حرکت درآورند. کلاه خود آنها تمام سر و صورت و حتی پشت گردن را حفظ میکرد، فقط در مقابل چشمها و دهان شکافهای کوچکی وجود داشت که برای دیدن و نفس کشیدن بود. به جز این شکافها از جای دیگری سلاح دشمن به این رویینتنان کارگر نمیشد ، سواران نیزه دار طوری در خانه زین محکم جا گرفته بودند، مثل اینکه آنها را با زنجیر به پشت اسب بسته باشند. پشت سر آنها صفوف تیراندازان کمانها را به دست گرفته بودند. همین که تیرهای ایشان ازچلهی کمان رها میشد مرگ را تا مسافت دوری با خود میکشانید. در عقب سر پیادهها فیلهای جنگی دیده می شد که رؤیت هیمنهی آنها با خرطومهای دراز و دندانهای بلندشان حقیقتا وحشت آور بود».

از سواره سبک اسلحهی دوره پیشین (اشکانی) در این زمان کمتر اسم برده میشود و از روی روایتهای تاریخی این طور معلوم است که انجام کار این قسمت سوار در ارتش ساسانی اغالب به عهده سوارهای چالاک و سبکبار عرب بوده است (اکتشافات، عملیات تأخیری و ایذایی و غافلگیری). قسمت ممتاز سواره در این دوره همان واحدهای گارد سلطنتی است که بنام «جاویدان» و «جان اسپار» معروف بوده است.

از بین سواران چریکی که سلاطین دست نشانده ایران برای خدمت دولت سوق میدادند دیلمیها، چولهای گرگان، گیلکها و به خصوص ارامنه در رشادت و سوارکاری شهرت بسزایی داشتهاند.
پایگان
نخبه پیاده ایران در این دوره عبارت از تیراندازانی است که در فن خود سرآمد آن عصر بشمار میآمدند و همواره مایه هراس و وحشت رومیان بودند. بنا به روایتهای بیشتر مورخان رومی سرعت و مهارت تیراندازان ایران بهحدی بوده که با هر تیری یک سرباز رومی را از پا در میآوردند و کمتر اتفاق می افتاد تیرشان به خطا برود. تیراندازان ایرانی در این دوره سپرهای بزرگ و مشبکی داشتند و این سپرها را مانند دیواری در جلو خود قرار داده با کمال مهارت از میان شبکه آنها تیراندازی میکردند.
در غالب نبردها دیده می شود که سربازان رشید رومی وقتی جرأت مقابله با سربازان ایرانی را پیدا می كرده اند که مطمئن می شدند دیگر تیری در ترکش آنها باقی نمانده است.
عمل تیراندازان در موقع عقب نشینی بیشتر خطرناک می شد و بین رومیان ضرب المثل شده بود که: «از ایرانیان به خصوص در موقع عقب نشینی آنها باید حذر کرد».
دیگر واحدهای پیاده، به شمشیر و نیزه و بعضی به زوبین مسلح بودند و اینها را پشت سر تیراندازان قرار می دادند.
فیل سواران
رسته تازهایی که در زمان ساسانیان به وجود آمد، رسته فیل سواران است که در واقع جانشین گردونههای دورهی هخامنشیان واز اسلاف ارابههای جنگی امروزه محسوب میشوند، به خصوص که مشاهده هیمنه فیلها باعث هراس و واهمه رومیان میشد. آمیین مارسلن دربند اول کتاب 19 خود آشكارا به این موضوع اشاره میکند: «دیدن فیلهای جنگی ایرانیان قلبها را از کار میانداخت و صدای این حیوان مهیب و بوی او نیزموجب وحشت و رم کردن اسبهای ما میشد». تعداد فیلهایی که ارتش ساسانی در نبرد با رومیان به کار میبرد، بنا به گفته مورخانی که خود در این نبردها شرکت داشتهاند، از دویست ، تا به هفتصد زنجیر میرسیده است. از قرار معلوم تا اواخر دوره ساسانیان نیز از وجود فیلها استفاده میشده زیرا در نبرد قادسیه وجود فیلها در اردوی ایران ابتدا باعث هراس و هزیمت اعراب شده است.

در دوره ساسانی ارتش ایران به اندازهایی پای بند حضور فیلها بوده که بعضی اوقات در رزمهای کوهستانی هم فیلها را همراه میبردند و برای این منظور قبل از وقت راههای کوهستانی را هموار میکردند. بنا به روایتهای مورخان رومی در موقع محاصره شهرها و قلعههای مهم از وجود فیلها استفاده میکردند.
شغلهای لشکری
بزرگترین شغل نظامی در دوران ساسانی شغل «اران اسپهبد» است که صاحب این شغل در واقع فرماندهی کل قوا را داشته و از لحاظ سیاست نیز اقدام به مذاکره صلح و انعقاد عهدنامههای نظامی به عهده او بوده است. اران اسپهبد عضو اول شورای سلطنتی بوده و بعد از شاه مقام اول را داشته است.
نکته شایان ذکر این است که چون اغلب سلاطین ساسانی د رموقع جنگ خود عهده دار فرماندهی می شدند از این رو وظایف این شخص را خودشان به عهده میگرفتند، به طوری که در زمان انوشیروان ضمن اصلاحاتی که درارتش انجام شد شغل «اران سپهبد» ملغی و تمام کشور به چهار منطقه نظامی تقسیم و برای فرماندهی قوای مقیم هر منطقه ایی یک اسپهبد تعیین گردید.

یکی از امتیازات اسپهبد این بود که درموقع ورود او به اردوگاه به احترام وی طبل و کرنا نواخته میشد. بنا بر گفته بعضی ازمورخان پس از شغل «اران سپهبد» فرمانده کل سواران مقام دوم را در سلسله مراتب داشته است. شغل ریاست کل ذخایر و تسلیحات ارتش به «انبارک بد» محول بود و این شخص در سلسله مراتب مقام سوم را حائز بوده است. شغل «ارک بد» که نظیر فرمانده دژبان بوده از مشاغل مهم لشکری محسوب می شده و اغلب به افراد خانواده سلطنتی محول می گردیده است.
فرماندهی سوار «اسپورگان سالار» و فرماندهی پیاده «پایگان سالار» و فرماندهی تیراندازان را «تیربد» میگفتند.
ریاست گارد سلطنتی ، به عنوان « پشتیکبان سالار » نیز از مشاغل مهم نظامی بوده است. مورخین رومی به شغل دیگری در ارتش دوره ساسانی اشاره می کنند که عبارت از «سپاه دادور» است و در واقع نظیر شغل «قاضی عسکر» بوده است.
اسلحه و تجهیزات سپاه ایران در عصر ساسانیان در مخازن مخصوص نگهداری می شده که آنها را به نام «انبارک» و « گنج » میخواندند. مأمورین این مخازن مسئول حسن نگهداری و مرمت آنها بودند و به محض صدور فرمان حرکت یک قسمت موظف بودند که اسلحه و تجهیزات ضروری افراد آن قسمت را بدون عیب و نقص تحویل دهند و بعد از خاتمه عملیات پس بگیرند و در انبار قرار بدهند.
واحدهای ارتش
گرچه راجع به سازمان دقیق و قطعی واحدهای ارتش اطلاعات صحیح و اطمینان بخشی در دست نیست، ولی از خبرها و روایتهای مورخان این طور برمیآید که بزرگترین واحد ارتش را «گند» و فرماندهی آن را «گند سالار» میخواندند و هر گندی مرکب از چند «درفش» و هر درفشی شامل چند « وشت» بوده است. چون هر درفشی دارای پرچم مخصوص به خود بوده شاید نظیر فوج قدیم یا هنگ امروزه محسوب می شده است.

درفش کاویانی
صرف نظر از پرچمهای گوناکونی که در ارتش دوران ساسانی معمول بوده، بزرگترین پرچم ملی و لشکری ایران در آن دوره درفش کاویانی معروف است که به گفتهی تمام مورخان در نزد ایرانیان احترامی به سزا داشته و آن را شعار ملیت و مبشر فتح و ظفر میدانستند و روی آن را با دیبا و پرنیان پوشانیده بودند. در نتیجه این تزیینها، عرض وطول پرده این پرچم به قدری زیاد شده بود که در اواخر دوره ساسانیان به 15 پا در 22 پا (5 تا 7 متر) میرسیده ریشههای پرده آن به رنگ سرخ و زرد و بنفش بوده است. فردوسی در توصیف آن می گوید:
چو آن پوست بر نیزه بردید کی
به نیکی یکی اختر افکند پی
بیاراست آنرا به دیبای روم
زگوهر بر و پیکر از زر بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی زال فرخ بیفکند شاه
فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندینش کاویانی درفش
از آن پس هر آنکس که بگرفت
گاه بشاهی بسر بر نهادی کلاه
بر آن بی بها چرم آهنگران
بر آویختی نو به نو گوهران
زدیبای پر مایه و پرنیان
بر آنگونه گشت اختر کاویان

در جنگهای بزرگ اغلب دیده میشود که درفش کاویانی را با ارتش حرکت میداده اند چنانکه فردوسی در «شاهنامه» خود چندین مورد به این نکته اشاره می کند.
شاهنشاهان ساسانی این پرچم را به کسی جز فرماندهی کل قوا نمی سپردند و پس از خاتمه عملیات و بازگشت قسمتها این پرچم به گنجداران مخصوص که عهده دار حفاظت آن بودند تحویل می گردید و در خزانهی سلطنتی نگهداری میشد.
شورای نظامی
بر طبق روایتهای مورخان رومی شاهنشاهان ساسانی برای اعلام جنگ و اقدام به لشکرکشی پیشتر شورایی مرکب از فرماندهان و بزرگان کشور تشکیل میدادند و لزوم اقدام به جنگ را در آن شورا مطرح می كردند و با توجه به وضعیت خودی و دشمن و رعایت صلاح مملکت و مقتضیات وقت تصمیم لازم گرفته میشد. جلسه شورا بنا به اهمیت موضوع ممکن بود چند روز به طول انجامد. چنان که در موقع تجاوز ژوستینین امپراطور روم به مرزهای ایران و حملههایی که نسبت به منذرین نعمان، سلطان حیره و تحت الحمایه ایران، شده بود بنا به روایات صریح پروکپ، انوشیروان قبل از اقدام به جنگ امر به تشکیل شورای نظامی داد، چنانکه فردوسی هم به این موضوع اشاره می کند:
همه موبدان و ردان را بخواند وزان نامه چندی سخنها براند
سه روز اندر آن بود با رای زن چو با پهلوانان لشکر شکن
چهارم بدان راست شد رای شد که آرد سوی جنگ قیصر سپاه
از این رو بهخوبی معلوم میشود که جلسههای شورای نظامی ممکن بود چند روز ادامه داشته باشد.
قلعه داری و قلعه گیری
برخلاف تاکتیک دوره اشکانیان که اغلب به صورت مبارزه از مسافت دور و جنگ و گریز مانورهای احاطهایی پر وسعتی انجام می شد، در دوره ساسانیان بر اثر تجربههای طولانی در جنگهای ایران و روم حمله از نزدیک و رزم تن به تن و اتخاذ آرایشهای جنگی منظمی معمول شده بود که بنا به گفتهی آمیین مارسلن و پروکپ ایرانیان از این حیث با رومیان برابری میکردند و حتی اغلب بر آنها برتری داشتند. از طرف دیگر ارتش ساسانی در قلعهداری و قلعهگیری و فنون محاصره هم مهارت کاملی پیدا کرده بود.
به طور کلی باید در نظر داشت که در آغاز کار ساسانیان امر مهندسی در ایران رونق زیادی نداشته چنانکه می بینیم در موقع اسارت والرین امپراطور روم به دست شاپور اول ، شاهنشاه ایران از وی تقاضا کرده که جمعی از مهندسین رومی را به ایران جلب کند و آنها را وادار به ساختن سد (شادروان) شوشتر كند. والرین به خواسته شاپور عمل كرد و سد شوشتر و کانالهای زیر شهر توسط مهندسین رومی ساخته شد و شاید به همین مناسبت بعدها به «بند قیصری» شهرت پیدا کرده است.
اما بعدها دیده می شود که برای محاصره دژها و استحکامهای رومیان، انواع ادوات و اسبابهای معمول آن دوره را مانند منجنیق، برجک متحرک، کله قوچ و غیره به کار میبردند و برای خالی کردن پی حصارها و زیر برجها چوب بست میزدند. در موقع محاصره قلعههای مستحکم رومی ، که دور آنها خندقهای عمیقی داشته اغلب از راه حفر دالانهای زیرزمینی خود را به نزدیکی خندق می رسانیدند و آن را پر می کردند و همچنین از راه نقب به زیر برجهای قلعه نفوذ مییافتند و برجها را منفجر و خراب میکردند؛ گاهی در پیرامون دژها تپههای مرتفعی برپا میکردند که بر برج و باروی قلعه مشرف میشد و از فراز آن مدافعان را تیرباران می كردند.
در اغلب وقتها با منجنیق سنگهای بزرگی را به داخل قلعه پرتاب می کردند یا «قاروره» حاوی مواد سوزان میانداختند. ایرانیان در قلعهداری ورزیده و ماهر بودند و با ریختن سرب آب کرده و مواد قیراندود از بالای برجها آلات محاصره دشمن را از کار میانداختند و کله قوچها را با کمند گرفته به بالا می کشیدند یا از حرکت باز میداشتند. درباره به كارگیری مواد قیراندود و سوزان آمیین مارسلن می گوید: ژولین تصمیم گرفت که از «نهر ملک» کشتی های خود را از رودخانه فرات به رودخانه دجله بیاورد و قسمتی از پیاده نظام رومی را با کشتیها به ساحل ایران فرستاد که پیاده شده سر پلی تشکیل بدهند. ایرانیان با پرتاب مواد سوزان روی کشتیها آنها را آتش زدند و مانع از پیاده شدن افراد گردیدند. در جای دیگر می گوید ایرانیان برای جلوگیری از سوختن کله قوچهای خودشان به روی آن روپوش چرمی کشیده بودند.
انضباط
در ارتش دوره ساسانی انضباط خیلی محکمی برقرار بود و برای جرمهای مهم نظامی (خیانت به شاه، تمرد از اوامر فرماندهان، سرکشی، فرار) مجازاتهای شدید اعمال میشد. یکی از وظایف مهم افسران حفظ اسرار نظامی بوده است چنان که آمیین مارسلن در بند 23 کتاب 31 خود به آن اشاره میکند:
« کلیه اطلاعاتی که بهوسیله دیده وران و پناهندگان به اردوی ما می رسید مخالف یکدیگر بود، زیرا در ایران از نقشههای جنگ و نیات فرماندهی جز افسران ارشد احدی اطلاع پیدا نمیکرد و از آنها هم کوچکترین مطلبی نمیتوانستیم به دست آوریم، برای این که حفظ اسرار نظامی را از فرایض مذهبی خود میدانستند و به هیچ قیمتی ابراز نمی داشتند».
بازدید و پرداخت مواجب
در موقع پرداخت مواجب هم بایستی لشکریان از سان بگذرند و فقط به کسانی حقوق می دادند که در اسلحه و تجهیزات آنها عیب و نقصی دیده نمیشد. هیچ کس و هیچ مقامی از این قاعده مستثنی نبود. چنان که بابک موقع پرداخت حقوق افسران به شخص شاه مواجب نداد، برای این که هنگام بازدید معلوم شد انوشیروان دو زه یدکی کمان خود را فراموش کرده است و او مجبور شد به قصر سلطنتی برگشته و دو زه یدکی خود را بردارد و بیاورد و پس از آن حقوق دریافت دارد.
در خورد و خوراک سربازان هم کمال مراقبت می شده و غذای زمان جنگ آنان مقوی تر از زمان صلح و مرکب از نان و گوشت و شیر بوده و برای کسانی که از غذای سرباز میدزدیدند شدیدترین مجازات را به کار می بردند.
به علاوه از انتشار اخبار و پارهایی اظهارات که ممکن بود باعث بدبینی و تولید یأس و تزلزل روحیه سربازان بشود به شدت جلوگیری می کردند و در موقع جنگ این موضوع از وظایف حتمی فرماندهان بود.
خلاصه در پرتو رشادت و فداکاری و انضباط محکم همین ارتش بود که شاهنشاهان ساسانی توانستند امپراطوران معروف رومی را با قشونهای معظم آنها شکست بدهند، از جمله: امپراطور والرین در زمان شاپور اول و امپراطور کنستانتین و ژولین در زمان شاپور بزرگ و امپراطور آنتاستاسیوس در زمان قباد و امپراطور ژوستینین در زمان انوشیروان .
پس در این که رسته اصلی و عمده ارتش ایران در دوران اشکانی قسمت سواران بوده محل تردید نیست وبه علاوه رسته پیاده و اسوارانهای جماز هم به کار می رفته است. بنابر آنچه از گفتههای مورخین رومی مانند پلوتارک، ژوستین وغیره بر میآید، سوارنظام ایران در زمان اشکانیان به دو قسمت ممتاز تقسیم می شده است:
1- سوار سبک اسلحه 2- سوار سنگین اسلحه

سوار سبک اسلحه
این رسته عامل حرکت و مانور و بیشتر برای اجرای حرکتهای سریع، مانورهای پر وسعت، عملیات تأخیری، دستبرد، اکتشافات، پوشش و جنگ بكار برده می شدند و مهارت آنها در تیراندازی به حدی بوده که اغلب در موقع تاخت به چابکی روی زین برگشته و به طور قیقاج تیر میانداختند و با این وصف تیرشان کمتر به خطا می رفت.

در آغاز نبرد دستههای سوار سبک اسلحه از چند طرف دشمن را مورد حمله قرار می دادند و تیرهای خود را به شدت بر سر دشمن میباریدند حتی اگر دشمن مبادرت به حمله می کرد از در آویختن با وی و مبارزه تن به تن احتراز میکردند و به جنگ و گریز می پرداختند و همین که دشمن را مدتی دنبال خود میکشانیدند و او را از هر حیث فرسوده و خسته میکردند، از جلوی او عقب نشینی کرده جای خود را به سوار نظام سنگین اسلحه واگذار مینمودند و آنها با وارد ساختن ضربات قطعی دشمن را منکوب و متلاشی میساختند.

بنابر روایات برخی از مورخان کار دیگر سوارهای سبک اسلحه بلندکردن گرد و غبار بود تا در پناه آن دشمن نتواند میزان استعداد یا سمت عقب نشینی آنها را تشخیص بدهد.

سوار سنگین اسلحه
این رسته عامل ضربت و رزم نزدیک و تن به تن بود و به همین جهت این سوارها سراپا غرق در آهن پولاد می شدند.
اسلحه تدافعی آنها عبارت از جوشن چرمی بلندی بود که تا زانو میرسید و روی آن قطعههایی از آهن میدوختند، کلاه خود فلزی آنها طوری بود که پشت گردن و قسمتی از صورت را محفوظ می داشت؛ شلوارشان چرمی و تا روی پا میرسید و اسبهای خود را با برگستوانی از چرم شتر می پوشانیدند که روی آنرا با قطعههایی از آهن به شکل پر مرغ دوخته بودند و تمام این قطعهها صیقلی و براق بود و بعضی از این سوارها سپرهایی از چرم خام یا فلز داشتند.

اسلحه تعرضی آنها عبارت از یک نیزه بلند خیلی محکم بود که طول آن از دو متر تجاوز می کرد و قدرت نیزهزنی این سوارها به اندازهایی بود که اغلب با یک ضربت دو سرباز رومی را به هم می دوختند. یک شمشیردو دمه کوتاه ویک کارد به کمر می بستند که آنها را در موقع گلاویز شدن با دشمن بکار می بردند.

پیاده نظام
در ارتش دوره اشکانی عده پیاده نسبت به سوار خیلی کم بوده و فقط برای حراست اردوگاهها و حفظ قلاع و دربندها و انجام خدمات اردویی بکار می رفته است.
اسوارانهای جماز
در بعضی موارد از جمله نبردهای اردوان پنجم با رومیان دیده شده است که در ارتش اشکانی اسوارانهای جماز هم بکار می رفته و در واقع قسمتی از سوارنظام سنگین اسلحه بوده، ولی در همین نبردها چون رومیها با ریختن گلوله های کوچک خاردار روی زمین به پای شترها صدمه می زدند و از سرعت حرکت آنها می کاستند. به این واسطه در دوره های بعد دیگر قسمت جماز به کار نمی رفت.
ارتشی از چریكها
از روی نوشته های مورخین رومی این طور معلوم می شود که سوای پادگانهای پایتخت یا شهرهای مهم دیگری که در فصول مختلف اقامتگاه سلطنتی بوده، همچنین پاسداران دژها و دربندهای مهم نظامی لشکریان پارت به صورت ارتش دایمی در مراکز معینی مجتمع نبودند و فقط در موقع جنگ احضار و به صورت چریک اداره می شدند. بیشتر افراد ارتش از اتباع سرکردگان و بزرگان پارت بوده و خود ایشان هم در جنگ شرکت می کردند. چنانکه ژوستن می گوید در جنگ سورن(سورنا) سردار اشکانی با کراسوس رومی چهارصد نفر از بزرگان پارت شرکت داشتند و عده سوارهای آنها به پنجاه هزار تن می رسید. پلوتارک در موقع تعریف از سورن(سورنا) سردار شهیر آن دوره ایران می گوید:
« سورن (سورنا) به تنهایی می توانست از اتباع خویش ده هزار مرد مسلح و مجهز در میدان جنگ حاضر نماید ».

زندگی سربازان
سربازان پارت از حیث زندگانی خیلی ساده و قانع و بنابر عادت طایفگی و ایلیاتی اغلب در پشت اسب به سر میبردند و در سواری و تحمل سختیهای جنگ و گرما و تشنگی بهحدی پرطاقت بودند که مایه حیرت رومیها میشدند. پارتها از جنگهای شبانه احتراز میکردند و همین که هوا تاریک میشد دست از مبارزه میکشیدند و با دشمن قطع تماس میكردند و به مسافت خیلی دوراز او اردو می زدند، زیرا ازیک طرف عادت به خندق کنی و استحکام اردوگاه خود نداشتند و از طرف دیگر چون به اسبهای خود خیلی علاقهمند بودند لازم میدانستند شبها به آنها استراحت بدهند.

شیوهی رزم
پارتها چون از فن محاصره و قلعه گیری اطلاعی نداشتند اگرهم در بعضی از جنگها اسباب و آلات محاصره رومیان را به غنیمت می بردند آنها را بی درنگ خراب و منهدم میساختند. از ارابه های داسدار و گردونه های دوره هخامنشیان در ارتش اشکانی اثری دیده نمی شود زیرا شیوه های رزمی و عملیات سواره آنها اقتضای استعمال ارابه ها را نمیکرده است.
پارتها در فصل زمستان زیاد مایل به جنگ نبودند وبعضی از مورخین رومی این طور تصور می کنند که چون مهارت آنها بیشتر در تیراندازی بود و در فصل زمستان به علت رطوبت هوا زه کمانها سست می شد، تیرهای آنها کاری نبود. ولی بیشتر آنها براین عقیده هستند که چون تأمین علیق قسمتهای بزرگ سوار در فصل زمستان نامقدور بود و اسبها از کمی علیق ناتوان و بی پا می شدند، از این رو حتی الامکان در این فصل از جنگ احتراز میورزیدند.
سوارهای پارت در موقع حمله به دشمن رجزخوانی و هیاهو می کردند و طبلهای کوچکی به قاچزین آویخته بودند که با زدن دسته جلو بر آنها غلغله و صدای زیاد راه می انداختند.
در موقع مذاکره صلح رسم پارتها این بود که زه کمانها را می گشودند و با این حال به دشمن نزدیک میشدند. برای حمل آذوقه و علیق و لوازم جنگی و بخصوص مقدار زیاد تیری که با خود حمل می کردند پارتها دارای بنههای مرتب بودند و بیشتر از وجود شتر و ارابه استفاده میکردند.
دستاوردهای نظامی
با همین سواره نظام رشید و پرطاقت بود که پارتها توانستند لژیونهای فاتح و شکست ناپذیر امپراطوری روم را در ساحل فرات و دجله متوقف سازند و سرداران معروف و مغرور رومی را مانند کراسوس در نبرد « حران » نابود ساخته و قوای آنتوان (آنتونی) سردار دیگر رومی را در مادكوچك( آذربایجان) طوری شکست بدهند که سردار مزبور با تن دادن به عقب نشینی خفتآوری فقط جان خود را از چنگال سوارنظام رشید پارت نجات دهد. ژوستن مورخ رومی در توصیف سلحشوری سوارنظام پارت اینطور می نویسد:
«باید با حیرت و تحسین به مردانگی و دلاوری پارتها نگریست. چه پارتها دراثر رشادت و جنگآوری نه تنها مردمانی را که برایشان سیادت داشتند تابع خویش ساختند بلکه دولت روم را در زمانی که به اوج قدرت خود رسیده و سه مرتبه با بهترین سردارانش به ایران حمله ور شد، شکست دادند و در نتیجه معلوم شد پارتها یگانه مردمی هستند که نه فقط با رومیها برابرند بلکه فاتح لشکر روم بشمار می آیند».
مقارن سال 556 پیش از میلاد کوکب سعادت کورش بزرگ سردودمان هخامنش از افق کشور پارس طالع شد و در پرتو فروغ درخشان وجود او امپراطوری با شكوهی تشکیل گردید که تا آن زمان چشم روزگار نظیر آن را ندیده بود. شالودهارتش ایران نیز در همان وقت به دست توانای آن شاهنشاه بزرگ ریخته شد و در اثر فداکاری و جان بازی همان ارتش بود که حدود و ثغور کشور پهناور او همواره در طول چند قرن از تجاوز بیگانگان محفوظ ماند.
سپاه پیاده
بنا به گفته گزنفون، تاریخنگار یونانی، موقعی که کورش بزرگ فرماندهی ارتش پارس را به عهده گرفت، رستهی اصلی ارتش ، پیاده بود که بیشتر برای رزم از دور بار آمده و به تیر و کمان و زوبین و فلاخن مسلح بود. کورش برای ایجاد و تقویت روح جنگاوری، به سی هزار نفر از سربازان پارسی که مطابق اصول تربیت کشور پارس دارای خصایل سپاهیگری برجستهایی بودند، دستور دادند اسلحه خودشان را به نیزه و شمشیر تبدیل كنند و به مبارزه از نزدیک و رزم تن به تن خو بگیرند.

آن رسته را «پیادگان سنگین اسلحه» می خواندند و سلاح اصلی ایشان عبارت از یک نیزه بلند، یک شمشیر یا تبرزین بود که با دست راست به کار می بردند و یک سپر کوچک که از ترکهی محکم بافته شده بود و در دست چپ میگرفتند و به سینه خود هم جوشن میبستند. سایر افراد پیاده به تیر وکمان یا فلاخن و زوبین مسلح بودند که در میدان رزم به عنوان دسته های امدادی به کار میرفتند.

آنگونه كه از تصاویر و یافتههای باستان شناسی بر میآید، ابزار جنگی این دسته از سپاهیان هخامنشی عبارت بود از: نیزه و تیر، سپرهای كوچك و هلالی بافته شده از نی، سپرهای بیضی شكل دارای یك برآمدگی فلزی در وسط به نام گل سپر كه معمولا تصاویر زیبایی بر آن نقش شدهاند، سپرهای بزرگ و مستطیلی، دشنههای ایرانی كه دسته آنها طبق عادت معمول ایرانیان به صورت سر یك جانور ساخته میشد، دشنهای كوتاه به نام «اكیناكه» كه به كمر میآویختند، چاقوهایی كه دسته آنها به شكل حیوانهایی مانند شیر، گاو و بزكوهی ساخته شده بود و كمان كه مشخصه قومیت ایرانی بود، به همراه كمان دانی كه خاص ایرانیان بود.
سواره نظام
بنا به گفته گزنفون، کورش در مدت اقامت در دربار ماد و در نخستین برخورد با سوارهای لیدی در نبرد « پتریوم » تشخیص داد که سواران پارس نسبت به سوارهای مادی و به خصوص سوار نظام معروف لیدی خیلی ضعیفاند، به همین جهت تعداد سوارهای پارسی را از دو هزار نفر به ده هزار نفر رسانید و برای تشویق و ترغیب جوانان به سواری و سوارکاری، مقرر داشت هر کسی که از دولت اسب می گیرد باید همیشه سواره حرکت کند و به مرکب خود مأنوس و علاقمند بشود و در حسن نگاهداری آن از جان و دل بکوشد و برای سوارکاران خوب امتیازها و جوایزی قائل گردید که در مسابقهها به آنان اعطاء میشد.

ارابههای داسدار
یكی از اختراعات تازه ایرانیان در عصر پرتحرك سده پنجم پیش از میلاد اختراع «ارابه داس دار» بود. این ارابه از هر طرف نیزه و شمشیرهای تهدیدكننده و در مركز چرخها كاردهای داس مانندی داشت كه نوك بعضی به طرف پایین و برخی دیگر به طرف بالا خمیده بود.

این كاردها هر چیزی را كه بر سر راه اسبهای در حال تاخت قرار میگرفت،تكهتكه میكرد. در حقیقت ایرانیان پیروزیهای خود را تا پایان سده چهارم پیش از میلاد مدیون این اختراعاند.
بنا به روایت گزنفون تا زمان کورش بزرگ ارابه های جنگی معمول آن دوره را مطابق مرسوم «ترواییها» میساختند و به کار میانداختند و این نوع ارابهها بین مادیها و آشوریها و سایر ملتهای آسیایی معمول شده بود. کورش در ضمن آزمایش آنها دستور داد ارابه های جدیدی بسازند که برای جنگ مناسبتر باشد. چرخهای آن ارابهها را محکم تر و محور آنها را درازتر از ارابههای قدیمی گرفتند تا از خطر خرد شدن چرخها و واژگون شدن ارابهها بهتر جلوگیری شود.

کرسی رانندهی ارابه از چوب خیلی محکم و به صورت برجکی ساخته میشد که بلندی آن فقط تا محاذی آرنجهای راننده میرسید تا او در راندن اسبها آزاد باشد. در دو انتهای محور چرخها دو داس آهنی به پهنای دو «ارش» رو به پایین و درست در زیر آنها دو داس دیگر رو به بالا نصب کرده بودند که در موقع تاخت ارابهها این داسها به هر چیزی که برمیخوردند از هم میشکافتند.

از ارابههای جدید در زمان کورش سیصد دستگاه تهیه شد و به فرمان او محل این ارابهها در آرایش جنگی ، جلو خط اول پیاده نظام بود و مأموریت اصلی آنها تاختن بر روی صفوف دشمن و شکافتن آرایش او و باز کردن راه و هموار ساختن خط سیر پیاده نظام حمله بود. هجوم وحشت آور و برق آسای ارابهها هر گونه مقاومتی را در معبر خود متلاشی میساخت.
ارابههای داسدار تا اواخر دوره هخامنشیان در ارتش ایران معمول بوده و در نبرد « گوگمل » یعنی آخرین نبرد داریوش سوم با اسکندر در اردوی ایران دویست ارابه داسدار وجود داشته و در این مورد دیودور می گوید: « حملهی ارابه های داسدار بسیار وحشت آور و برش داسهای آنها به اندازهایی تند و تیز بود که افراد پیاده مقدونی را به دو نیم می کرد». به علاوه، در همین نبرد پنجاه فیل جنگی در اردوی داریوش سوم وجود داشته که موجب هراس و واهمهی مقدونیان گردیده است و از قرار معلوم استفاده از فیل در جنگ از موقع تسلط ایران به حبشه و آفریقای شمالی و هندوستان غربی در ارتش ایران معمول شده است.
گردونهها
علاوه بر اربههای داسدار، کورش بزرگ به ابتکار خویش دستور داد گردونهها یا برجهای چوبی بلند و چرخداری ساختند که هریک دارای هشت مال بند بود و هشت گاومیش به آنها بسته می شد؛ هر برجی به چند خانه تقسیم و در آن بیست تن کماندار قرار می گرفتند.
البته حرکت این گردونه ها کند بود و در موقع جنگ مانند حصاری پشت سر خطوط پیاده نظام صف می کشیدند تا چنان که در اثر شدت فشار دشمن پیاده نظام خودی مجبور به عقب نشینی بشود به محض رسیدن به نزدیکی صف این ارابهها، هم مهاجم ناگهان زیر باران تیرکمانداران ارابهها افتاده و مجبور به توقف گردد و هم پیاده نظام خودی در پناه ارابهها قادر به خودآرایی شود و بار دیگر" به حمله مبادرت کند.
ارتفاع این گردونهها به اندازهای بود که کمانداران از بالای آنها به طور كامل بر دشمن مسلط میشدند و بعضی وقتها نیز فرماندهی برای مشاهدهی اوضاع صحنه نبرد به یکی از این گردونهها سوار میشد و از بالای آن عملیات طرفین را زیر نظر می گرفت.
نیروی دریایی
در زمان داریوش بزرگ، شاهنشاه هخامنشی به فکر ایجاد نیروی دریایی افتاد و ابتدا از کشتیهای مستعمرات یونانی آسیای صغیر و مردم مصر و فینیقیه استفاده كرد. ولی بعد به فرمان شاه در فینیقیه و کاریه و یونیه و سواحل بوسفور کشتیهایی ساخته شد که مطابق نوشتههای هردوت از کشتیهای یونانی بزرگتر و سرعت سیرشان بیشتر بوده است.
به طور کلی کشتیهای نیروی دریایی هخامنشی بر سه نوع بوده است:
1- کشتیهای «تری روم» که دارای سه ردیف پارو زن در سه طبقه بوده و كشتی جنگی محسوب می شده است.
2- کشتیهای دراز مخصوص حمل و نقل اسبها و سوار نظام.
3- کشتیهای کوچکتر برای بارکشی و حمل آذوقه و وسایل اردویی.
ملوانان این کشتیها اغلب از فنیقیها و یونانیها و یا مصریها بودند، ولی افسران آنها همیشه از بین پارسیها و مادیها انتخاب میشدند. بطوری که از گفتهی مورخ مذکور بر می آید، بارگیری این کشتیها به وزن امروز 5 تا 15 تن بوده است، تعداد کشتیهای ایران را در زمان خشایارشا چهار هزار فروند ذکر کرده اند.

از روی اطلاعاتی که مورخین مذکور به ما می دهند معلوم می شود که ایرانیها به امر دریانوردی آشنایی داشتهاند، چنان که در زمان داریوش دو گروه اکتشافی از سواحل بحرالجزایر (دریای اژه) به یونان و ایتالیا و از هند به دریای عمان و بحر احمر و از راه نیل به دریای مغرب فرستاده می شود و در زمان خشایارشا گروهی برای کشف سواحل آفریقا مأمور می شوند.
در دوران هخامنشیان در بعضی از جنگها دیده می شود از قوای مزدور و اجیر یونانی هم استفاده میکردهاند و همین موضوع بیشتر در سستی انضباط و اختلال ارتش آن دوره ایران دخالت داشته است. چنان که بعدها در جنگهای کورش کوچک با اردشیر یا جنگهای داریوش سوم با اسکندر نتایج این کار به خوبی معلوم شد.
آرایش جنگی
ایرانیان پیش از هر كارزار و پیش از هر اقدامی، ابتدا نقشه جنگی میكشیدند و در انجمنی از سران لشكر نقشه را به دقت مورد بررسی قرار میدادند. كاری كه بعدها در سراسر دنیا به اصلی مهم در جنگها بدل شد.
برای این که با شیوهی به كارگیری رستههای مختلف در آن دوره آگاه شویم، آرایش جنگی قوای کورش را در نبرد «تمبره» از روی کتاب گزنفون بررسی میکنیم:
1. در جلوی جبهه یکصد ارابهی داسدار در یک خط.
2. در پشت سر ارابهها در خط اول گروه حملهای مرکب از پانزده هزار پیاده سنگین اسلحه پارسی با آرایشی به عمق دوازده صف؛ پهلوهای این خط در هر طرف با چهار هزار سوار پارسی به عمق چهار صف پوشیده شده بود.
3. زوبین اندازان در خط دوم برای این که زوبینهای خود را از بالای سر خط اول به مسافت نزدیک پرتاب کنند.
4. کمانداران در خط سوم قرار گرفته بودند و تیرهای خود را از بالای سر افراد خطوط جلو به مسافت دور می انداختند.
5. واحدهای احتیاط که عبارت از نصف دیگر پیاده نظام سنگین اسلحه بود، درخط چهارم قرار داشت.
6. در پشت سر این خطوط برجهای متحرک یا گردونهها در یک صف قرار داشته و حصار محکم و متینی را تشکیل میدادند.
گزنفون در آرایش جنگی کورش از اسواران «جماز» هم ذکری می کند که فقط برای رم دادن اسبهای لیدی مورد استفاده بود. به گفتهی گزنفون علاوه بر پرچمهایی که قسمتهای مختلف هر یک برای خود داشتند، پرچم فرماندهی ایران عبارت از «عقاب زرین» بود که با بالهای افراشته به چوب بلندی نصب کرده بودند. گزنفون اضافه می کند که در زمان او هم پرچم پادشاهان ایران به همین صورت بوده است.

سازمان نوین
تشكیلات ارتش در دوره باستان، خصوصا دوره هخامنشی آنگونه كه از منابع یونانی و نیز كتیبهها و الواح هخامنشی بر میآید، بسیار سازمان یافته بوده است.
نظام تقسیم بندی این ارتش ده دهی بوده و به گفته مورخان یونانی، این تقسیم بندی بسیار بهتر از تقسیم بندی نظامیان یونان بوده است و گویا تا زمان مغول در سپاهیان آسیایی نظیرنداشته است. ده جنگجو یك دسته را زیر فرمان دهبد (از واژه دثه پیتی) تشكیل میداد؛ ده دسته یك گروه میشد زیر فرمان صدبد (ثته پیتی)؛ ده گروه یك «هنگ» را به سرداری هزاربد (از واژه هزار پیتیش) میساخت؛ ده هنگ تشكیل یك «لشگر» میداد زیر نظر یك بیوربد (بئیورپیتی).
مشابه همین تقسیمبندی را امروزه نیز در ارتش میبینیم. این سازمان ده دهی از راه ایران در سازمانهای یهودی، ارمنی، یونانی و حتی آلمان قدیم، یعنی گوتیك نیز نفوذ یافت.
بالاترین قدرت نظامی هخامنشیان شش لشكر بود كه با «سپاه جاودان» هفت لشكر را تشكیل میدادند و بدین گونه تعداد كل لشكرها به عدد مقدس هفت میرسید.
مورخین یونانی براین عقیده هستند که در زمان داریوش اول ارتش ایران سازمان نوینی پیدا کرد و پادگانهای ثابتی در پایتختهای مختلف و مركزهای کشورهای تابع ایران و قلعههای مرزی ایجاد شد. داریوش بزرگ ضمن اصلاحاتی در سازمان کشوری ایران از لحاظ سازمان لشکری و گسترش نیروهای انتظامی ، مملکت خود را به پنج منطقهی نظامی تقسیم و فرماندهی هر منطقهایی را به یک سپهسالار تفویض نمود.
در پایتخت اصلی ایران، که مقر پادشاه بود، گارد مخصوصی مرکب از دو هزار سوار و دوهزار پیاده از بزرگزادگان پارسی و مادی و شوشی تشکیل یافته بود که از حیث اسلحه و ساز و برگ ممتاز و مأمور حفاظت شاه بودند. اسلحه آنان عبارت از یک نیزه بلند، یک کمان دراز و یک ترکش پر از تیر بود که در مواقع تشریفات، به نوک نیزههای بلند سربازان یک گلوله زرین یا سیمین نصب می شد.
داریوش سپاه مخصوص دیگری تشکیل داد که عدهی افراد آن به ده هزار نفر می رسید و به ده هنگ تقسیم می شد. این عده را «سپاه جاویدان» میخواندند، زیرا هیچ گاه از تعداد آن کاسته نمی شد و به جای کسانی که میمردند یا در جنگ کشته میشدند، بیدرنگ کسان دیگری را میگماشتند. افراد این سپاه همگی رزم آزموده ودلیر و چالاک و در تیراندازی و سواری سرآمد دیگران بودند.

در بررسی ارتش هخامنشی، یكی از جنبههای اعجاب برانگیز آن وجود همین سپاه جاودان است. این سپاه ده هزار نفری «سپاه آماده باش» شاهنشاه ایران را تشكیل میدادند و نگهبانان شاهی بودند.
تصویر سربازان جاویدان را در نگارههای جبهه شرقی آپادانا، یعنی همان نمای اصلی و نخستین تالار بار تخت جمشید، پشت سر شاه كه بر تخت نشسته، در سه ردیف روی هم میتوان دید. در این تصویر، تعداد حدود صد سرباز به نمایندگی از ده هزار سرباز نقش شدهاند.

لباس بلند چین دار هخامنشی، كفش ایرانی سهبندی و نوار بیگره دور سر آنان نشان از پارسی بودن این افراد دارد.
ایرانشناسان از این نقوش نتیجه میگیرند كه همه افراد «ده هزار جاودانان» از پارسها بودهاند. نیزه دست همه این سربازان در قسمت پایین به یك انار كوچك ختم میشود. از اینرو، یونانیان آنان را «سیب بر» نامیدهاند.
برهمه سپاه یك «سپاهبد» یا سپهبد (سپادپیتی) فرمان میراند كه فرمانده كل گارد جاویدان و دارای قدرت فوقالعادهای بود. این سپاهبد یا خود شاهنشاه بود و یا توسط شاه از افراد خانواده خود و یا از میان دوستان طرف اعتمادش برگزیده می شد.

یكی از خصایص دوره هخامنشی، شركت خود سپاهبدان و سركردگان در نبرد بود و تعداد زیادی از آنان هم در میدانهای جنگ كشته شدند. مثلا از یازده پسر داریوش بزرگ پنج تن جان خود را در لشكركشی به یونان از دست دادند.
به گزارش استرابون، تاریخدان و جغرافیدان یونانی، سربازان ایرانی را از 20 تا 50 سالگی در ارتش به خدمت میگرفتهاند. تمرینهای سپاهیان ایرانی به ویژه پسران نجبا بسیار دشوار بود و باید انواع ورزشها، ساختن انواع ابزارها، تیراندازی و نیزه پرانی و نیز استقامت در جاهای سخت و راههای طولانی را میآموختند تا ورزیده شوند و بیش از همه باید حقیقت گویی را میآموختند. به هنگام نبرد، سربازان به منظور حفاظت از بدن جوشن نیز می پوشیدند و كلاهی آهنین بر سر میگذاشتند.
در زمان داریوش، در مرکز هر یک از کشورهای تابع ایران پادگانهای ثابتی برای حفظ امنیت و جلوگیری از تجاوز احتمالی همسایگان برقرار شد. عده افراد این پادگانها نسبت به وسعت و اهمیت منطقه تغییر میکرد، چنان که هردوت عدهی پادگان ایرانی مأمور مصر را 240 هزارنفر ذکر می کند. در قلعههای سرحدی هم پادگانهای ثابتی وجود داشت که ریاست آن با فرمانده قلعه « دژبان » بود.
البته این پادگانها غیر از قسمتهای سوار و پیاده یی بود که در موقع جنگ از ولایتها احضار می شدند و این قسمتها اغلب تعلیمهای نظامی مرتبی نداشته و لباسها و سلاحهای گوناگون و زبانها و عادتهای مختلف و به فرماندهی رؤسای محلی خودشان داخل ارتش شاه می شدند. به گفته هردوت، تاریخنگار یونانی، این قبیل افراد گاهی فاقد زره و کلاه خود و جوشن بودند و سپرهایشان از ترکهی بافته شده بود و نیزههایشان کوتاه بود.
گزنفون در فصل چهارم کتاب خود موسوم به « اکونومیکز » در این باب این طور مینویسد: شاه پارس اهمیت فوق العادهایی به سپاه میدهد. بدین معنی که به والیان هر ایالت یا مردمی که خراج میدهند امر کرده است که عدهایی سوار و تیرانداز وفلاخن دار نگاه دارند و به آنان به خصوص گوشزد کرده که تهیهی این قوا برای حفظ امنیت و دفاع در مقابل دشمن متجاوز تا چه اندازه لازم و ضروری است.
وی ادامه میدهد: شاه سوای قوای مزبور، پادگانهایی در قلعهها دارد و این قوای مختلف و سپاهیان اجیر را که باید به طور کامل مسلح باشند. شاه همه ساله سان میبیند. در موقع سان غیر از پادگان قلعهها که همیشه باید سر پست خود حاضر باشند قسمتهایی هم در میدانی که برای سان معین شده جمع می شوند، واحدهایی که نزدیک مقر شاه هستند از برابر فرستادگان مخصوص شاه می گذرند. در قسمتهایی که از حیث اسلحه و وسایل وبه خصوص اسبها مرتب باشند به سر کردگانشان درجه و امتیاز می دهند و برعکس به سرکردگانی که قسمت آنان نامرتب و بد باشد، کیفری سخت مقرر می شود و بیشتر این اشخاص را از کار برکنار میكنند و کسان دیگری را به جای آنان می گمارند.
بر اساس روایت هردوت و سایر مورخان، این گروههای مختلف لشکری هر کدام پرچمی مخصوص به خود داشتهاند ولی چگونگی این پرچمها را شرح ندادهاند و بیشتردربارهی پرچم فرماندهی سخن راندهاند که چنان که ذکر شد به شکل عقاب طلایی با بالهای افراشته بر بالای چوب بلندی نصب می کردند یا روی گردونه شاهی می افراشتند.

لباس و تداركات
از نوشته های مورخین یونانی بر می آید که لباسهای افراد نظامی مختلف و در هر یک از ملتها و طایفههای تابع ایران به شکل لباس معمول همان ملت یا طایفه بوده است و به طور عموم عبارت از یک قبای دراز که تا پایین زانو میرسیده و روی آن کمربند یا شالی بسته می شده و شلوار که تا ساق پاها را می پوشانیده است. کلاه افراد به طور معمول از نمد مالیده و محکم و به شکل گرد (پارسیها) یا چند ترک (مادیها) یا دراز و نوک تیز ( سکاها ) بوده است.
در حمله به دشمن نواختن کرنا و سرنا معمول بوده و هنگام هجوم تمام افراد با هم هرای می کشیدند. بنابر آن چه که هردوت از اردو کشی خشایارشا به یونان تعریف می کند t علاوه بر آذوقه و علیق چند روزه که در بنه های جنگی با عدهها همراه بود، در طول راه تشکیل مراکز تدارکاتی و تهیه انبارهای آذوقه و علیق و همچنین ساختن جادههای نظامی و پلهای موقتی و قایقی روی رودخانهها و نیز ریختن درختهای جنگل برای باز کردن راه عبور قشون متداول بوده است.
بنابراین، عملیات مربوط به « رکن چهارم » در آن دوره با حسن وجوه انجام می یافته چنان که اردوکشی خشایارشا را به یونان بعدها به خصوص از لحاظ امور مربوطه به رکن چهارم مورد مطالعه و تحقیق قرار دادهاند. به طور کلی مورخین و فرماندهانی که از روی گفتههای هردوت پیرامون این قضیه تحقیق و تعمق کرده اند، اردوکشی خشایارشا را به یونان از وقایع مهم تاریخ به شمار آوردهاند و همه بر این عقیده هستند که از لحاظ استراتژی از عملیات نظامی برجسته و بی نظیر عهد قدیم است.
خبررسانی و ارتباط
از کارهای دیگر دوران پادشاهان هخامنشی که از نظر نظامی شایان اهمیت است، یکی ساختن جادهها برای برقراری ارتباط بین ایالتها و مرکز و بین خود آنها و همچنین برای سهولت نقل و انتقال نیروهای نظامی از پادگانهای مختلف به جبهه جنگ است که اغلب مورخان یونانی به خصوص هردوت از خوبی این جادهها تعریف میکنند.
دیگری ایجاد وسایل خبررسانی از جمله چاپارخانههای متعدد شامل تعداد زیادی از اسبهای بادپا و چابک سواران زبردست بود که احكام و فرمانهای نظامی را به سرعت و دست به دست به مقصد میرساندند. پیكهای شاهی در راههای بزرگ هر ساعت اسبی را كه تاخته بودند، با اسبهای تازه نفس عوض میكردند و به این ترتیب، پیامها را با شتابی خارقالعاده از جایی به جای دیگر میرسانیدند.
هرودوت درباره سرعت حرکت چاپارهای هخامنشی چنین روایت می کند: «هیچ جنبندهایی را نمی توان فرض نمود که چالاکتر و سریعتر از این چاپارها طی طریق بنماید.»
در زمان هخامنشیان روی خطوط ارتفاعی که چشم اندازی به یکدیگر داشته چهارطاقیها و برجهایی میساختند که اخبار و فرمانهای فوری را با روشن کردن آتش روی آنها با نشانههای مخصوص به یکدیگر مخابره می کردند. چنان که هردوت در چند مورد به مخابره با آتش اشاره
می كند، از جمله به مخابره خبر فتح آتن از طریق جزیرههای سیکلاد به سارد.
امروز هم در بعضی نقاط ایران و بیشتر در نواحی جنوب، خرابه های این چهارطاقی ها و برجها که به نظر میرسد برای مخابره با آتش بوده، روی ارتفاعات موجود و نمایان است.
بازرسان شاه
از جانب پادشاهان هخامنشی برای هر ایالتی دو نفر بازرس معین شده بود که از بین اشخاص اصیل و مجرب و مورد اعتماد انتخاب می شدند و به منزله چشم و گوش شاه بودند و کلیه مشاهدههای خود را دربارهی وضع مأمورین کشوری و لشکری به وسیله چاپار مخصوص و به طور مستقیم برای شاه می فرستادند. وجود همین اشخاص بود که مانع می شد در جریان کارهای لشکری و کشوری کمتر انحرافاتی رخ بدهد و این بازرسان همراه خود قوه اجرایی نیز داشتند.
انضباط
راجع به انضباط ارتش در دورهی هخامنشی نهایت مراقبت و سختگیری به عمل میآمد، مجازاتهایی که برای جرمهای نظامی بخصوص خیانت به شاه و مملکت وضع شده بود به شدت اجرا می شد. در عین حال نسبت به عملیات قضات نیز توجه خاصی داشتند و هر قاضی که بر خلاف عدالت حکم می داد. تحت تعقیب قرار می گرفت. به همین جهت مطابق روایات پلوتارک و دیودور قضات از بین رؤسای خانوادههای درجه اول که در پارس همیشه مورد احترام و ملاحظه بودند، انتخاب می شدند و حتی در شورای نظامی هم از وجود ایشان استفاده می گردید.
از توصیفات سپاهیان و ارتش كه در دوره هخامنشی بگذریم، آنچه در تاریخ جنگهای هخامنشی و در طول تاریخ ایران شاخص و مایه مباهات هر ایرانی است، روح فتوتی است كه در میان سپاهیان ایران بود و نمود اعلای آن را در شخصیت كورش كبیر میتوان یافت. ایرانیان به هر دشمنی كه پناه و زنهار میخواست، روی خوش نشان میدادند و معمولا تقاضایش را میپذیرفتند و با زندانیان با محبت رفتار میكردند. با نجبا و شاهان اسیر شده رفتاری شایسته آنان در پیش میگرفتند.
كورش همه شاهانی را كه از وی شكست میخوردند، تكریم میكرد و به آنان زمین و ملك یا حتی حكومت ناحیهای را میبخشید تا در آسایش زندگی كنند. جوانمردی وی چنان بود كه دشمنان سرسختش تبدیل به دوستانی وفادار و دلسوز شدند. نمونه بارز این شاهان میتوان به كرزوس، شاه لیدی، اشاره كرد. روحیهای كه در تاریخ ایران تداوم پیدا كرد و در قالب چهرههای پهلوانی و پس از اسلام، عیاری، بارها و بارها ظهور كرد.

داریوش بزرگ (داریوش یکم) (۵۴۹-۴۸۶ پ. م.) سومین پادشاه هخامنشی (پادشاهی از ۵۲۱ تا ۴۸۶ پ. م.). فرزند ویشتاسپ (گشتاسپ) بود. ویشتاسپ، فرزند ارشام و ارشام پسر آریارمنا بود.
ویشتاسپ پدر او در زمان کورش، ساتراپ (استاندار) پارس بود. داریوش در آغاز پادشاهی با دردسرهای بسیاری روبرو شد. غیبت کمبوجیه از ایران چهار سال به درازا کشیده بود. گئومات مغ هفت ماه خود را به عنوان بردیا، برادر کمبوجیه بر تخت نشانده و بینظمی و هرج و مرج را در کشور گسترش داده بود. در بخشهای دیگر کشور هم کسان دیگر به دعوی اینکه از دودمان شاهان پیشین هستند، پرچم استقلال برافراشته بودند. گفتاری که از زبان داریوش در کتیبه بیستون از این رویدادها آمده، جالب است و سرانجام همه به کام او پایان یافت. داریوش این پیروزیها را در همه جا نتیجهٔ خواست اهورامزدا میداند، میگوید:
«هرچه کردم به هر گونه، به خواست اهورامزدا بود. از زمانی که شاه شدم، نوزده جنگ کردم. به خواست اهورامزدا لشکرشان را درهم شکستم و ۹ شاه را گرفتم... سرزمینهایی که شوریدند، دروغ آنها را شوراند. زیرا به مردم دروغ گفتند. پس از آن اهورامزدا این کسان را به دست من داد و با آنها چنان که میخواستم، رفتار کردم. ای آنکه پس از این شاه خواهی بود، با تمام نیرو از دروغ بپرهیز. اگر اندیشه کنی: چه کنم تا کشور من سالم بماند، دروغگو را نابود کن...».
پزشکی به نام دموک دس که در دستگاه اریتس بود و دربند به زندان داریوش افتاده بود، هنگامی که زخم پستان آتوسا دختر کورش و زن داریوش را درمان میکرد، او را واداشت که داریوش را به لشکرکشی به سرزمین یونان ترغیب کند. باید خاطرنشان ساخت که این پزشک، یونانی بود و داریوش او را از بازگشت به کشورش محروم کرده بود. دموکدس به ملکه گفته بود که خود او را بهعنوان راهنمای گرفتن یونان به داریوش بشناساند و بگوید که شاه با داشتن چنین راهنمایی، به خوبی میتواند بر یونان چیره شود. این پزشک یونانی خود را به همراه گروهی از پارسیان به یونان رساند و در آنجا به خلاف خواستهی داریوش، در شهر کرتن که میهن راستین او بود، ماند و دیگر به ایران نیامد و گروه پارسی که برای آشنا شدن با وضع یونان و فراهم کردن زمینهٔ گرفتن آن دیار رفته بود، بینتیجه به میهن بازگشت.
داریوش پس از فرو نشاندن شورشهای درونی و سرکوبی یاغیان، دستگاههای کشوری و دیوانی منظمی درست کرد که براساس آن همهی کشورها و استانهای پیرو شاهنشاهی او بتوانند با یکدیگر و با مرکز شاهنشاهی مربوط و از دیدگاه سازمان اداری هماهنگ باشند.
لشکرکشی داریوش به اروپا: در زمانهای گوناگون تاریخی ایلهای آریایی سکاها در بخشهای گوناگون سرزمین پهناوری که از ترکستان تا کنارهٔ دانوب، در مرکز اروپا امتداد داشت، جای گرفته بودند. به طور کلی از دید شهرنشینی در پایهی پایینی بودهاند.
هرودت در گفتار یورش داریوش به سکاییه نوشتهاست که سکاها از جنگ با او دوری کردند و به درون سرزمین خود پس کشیدند و چون بیابان پهناوری در پیش پای آنها بود، آن قدر داریوش را بهدنبال خود کشیدند که او از ترس پایان خوراک بر آن شد به ایران برگردد. اما با اینکه در این یورش، پیروزی شاهانهای به دست نیاورد، سکاها را برای همیشه از یورش به ایران و ایجاد دردسر برای مردم شمال این آب و خاک منصرف ساخت.
گرفتن هند: داریوش متوجه پنجاب و سند شد. در سال ۵۱۲ پ. م. ایرانیان از رود سند گذشتند و بخشی از سرزمین هند را گرفتند. داریوش فرمان داد تا کشتیهایی بسازند و از راه دریای عمان به پنجاب و سند بروند. این دو سرزمین زرخیز و پرثروت برای ایران آن روز بسیار مهم بود. این چیرگی پارسیان در تاریخ هند، آغاز دوران تازهای گردید و سرنوشت هند را دگرگون ساخت.
داریوش جانشین خود را برگزید و هنگامی که آخرین تدارکات خود را برای جنگ مصر و یونان میدید پس از ۳۶ سال پادشاهی درگذشت. این رویداد در سال ۴۸۶ پ. م. بودهاست. آرامگاه داریوش یکم در چهار هزار و پانصد متری تخت جمشید، در نقش رستم است.
در زمان او مرزهای سرزمینهای شاهنشاهی ایران از یک سو به چین و از سوی دیگر به درون اروپا و آفریقا میرسید.

بر اساس یکی از داستانها، کمبوجیه، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه، دستور کشتن برادرش بردیا را داد. در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که به بردیا مانند بود، خود را به جای بردیا گذاشته و پادشاه خواند. بر اساس یکی دیگر از داستانها، گئومات مغ با آگاهی از این که بردیا کیست، وی را کشته و سپس چون هممانند بردیا بود، به تخت پادشاهی نشست.
کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام بادهنوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت (۵۲۱ پ. م.).
کمبوجیه در بازگشت از مصر مرد. ولی برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه خویشاوندان میدانند اما روشن است که وی در راه بازگشت از مصر مردهاست ولی شوند (دلیل) آن تا کنون ناگفته به جای ماندهاست. پس از مرگ کمبوجیه کسی وارث پادشاهی هخامنشیان نبود.
بر اساس گفتهای کوروش بزرگ، در بستر مرگ، بردیا را به فرماندهی استانهای خاوری شاهنشاهی ایران گماشت. کمبوجیه دوم، پیش از رفتن به مصر، از آنجا که از احتمال شورش برادرش میترسید، دستور کشتن بردیا را داد. مردم از کشته شدن او خبر نداشتند و در سال ۵۲۲ پ. م. شخصی به نام گوماته مغ خود را به دروغ بردیا و شاه ایران نامید. چون مردم بردیا دوست داشتند و به پادشاهی او راضی بودند و از سویی هیچ کس از راز کشتن بردیا آگاه نبود، دل از پادشاهی کمبوجیه برداشتند و پادشاهی بردیا (گئوماتا) را با جان و دل پذیره شدند و این همان خبرهایی بود که در سوریه به گوش کمبوجیه رسید و سبب خودکشی او شد. برخی از تاریخنگاران نیز، کشته شدن بردیا را کار گئومات میدانند.
در نوشتارهای تاریخی از وی به عنوان بردیای دروغین یاد شدهاست. در کتیبه بیستون نزدیک کرمانشاه، گوماتهی مغ زیر پای داریوش بزرگ نشان داده شدهاست. داریوش شاه که از سوی کورش بزرگ به فرمانداری مصر برگزیده شده بود، پس از دریافتن این رخداد به ایران میآید و بردیای دروغین را از پای درآورده، به تخت مینشیند.
کارهای گوماته مغ سبب سوءظن درباریان هخامنشی شد که سرکردهی آنان داریوش، پسر ویشتاسب هخامنشی بود. هفت تن از بزرگان ایران که داریوش بزرگ نیز در شمار آنان بود، توسط یکی از زنان حرمسرای گئوماتا که دختر یکی از هفت سردار بزرگ ایران و موفق به دیدن گوشهای بریده او شده بود، پرده از کارش برکشیدند و روزی به کاخ شاهی رفتند و نقاب از چهرهاش برگرفتند و با این خیانت بزرگ، او، برادرش و دوستان او را که به دربار راه یافته بودند، نابود کردند و به فرمانروایی هفت ماهه او پایان بخشیدند.

هرودوت و کتزیاس، افسانههای باورنکردنی درباره زادن و پرورش کورش بزرگ (۵۳۹-۵۹۹ پ. م) بازگو کردهاند. اما آنچه از دیدگاه تاریخی پذیرفتنی است، این است که کورش پسر فرمانروای انشان، کمبوجیه دوم و مادر او ماندانا، دختر ایشتوویگو پادشاه ماد میباشد.
در سال ۵۵۳ پ.م. کوروش بزرگ، همهی پارسها را بر علیه ماد برانگیخت. در جنگ بین لشکریان کوروش و ماد، چندی از سپاهیان ماد به کورش پیوستند و در نتیجه سپاه ماد شکست خورد. پس از شکست مادها، کورش در پاسارگاد شاهنشاهی پارس را پایهگذاری کرد، پادشاهی او از ۵۳۹-۵۵۹ پ.م. است.
کورش بزرگ که پادشاهی ماد را به دست آورد و برخی از استانها را به وسیله نیروی نظامی پیرو خود ساخت، همان سیاست کشورگشایی را که هووخشتره آغاز نموده بود، ادامه داد.
کورش بزرگ دارای دو هدف مهم بود: در باختر تصرف آسیای صغیر و ساحل دریای مدیترانه که همهٔ جادههای بزرگی که از ایران میگذشت به بندرهای آن میرسید و از سوی خاور، تأمین امنیت.
در سال ۵۳۸ پ.م. کورش بزرگ پادشاه ایران، بابل را شکست داد و آن سرزمین را تصرف کرد و برای نخستین بار در تاریخ جهان فرمان داد که هر کس در باورهای دینی خود و انجام آیین دینی خویش آزاد است، و بدینسان کورش بزرگ قانون سازگاری بین دینها و باورها را پایهگذاری کرد و منشور حقوق بشر را بنیان نهاد. کورش به یهودیان دربند در بابل، امکان داد به سرزمین یهودیه باز گردند که شماری از آنان به ایران کوچ کردند.
گسترش کشور و سرزمین
در جنگی که بین کورش بزرگ و کرزوس (همان قارون نامور که دایی مادر کورش یعنی ماندانا هم بود) پادشاه لیدیه در گرفت، کورش در «کاپادوکیه» به کرزوس پیشنهاد کرد که پیرو پارس شود. کرزوس این پیشنهاد را نپذیرفت و جنگ بینشان آغاز گردید. در نخستین برخورد، پیروزی با کرزوس بود. سرانجام در جنگ سختی که در «پتریوم» پایتخت هیتیها روی داد، کرزوس به سمت سارد فرار کرد و در آنجا بست نشست. کورش شهر را دوره کرد و کرزوس را دستگیر نمود. لیدیه گرفته شد و به عنوان یکی از استانهای ایران به شمار آمد. کرزوس از این پس مشاور بزرگ هخامنشیان شد. پس از گرفتن لیدی، کورش متوجه شهرهای یونانی شد و از آنها نیز، تسلیم بی اما و اگر را خواست که یونانیان نپذیرفتند. در نتیجه شهرهای یونانی یکی پس از دیگری گرفته شدند. رفتار کوروش با شکستخوردگان در مردم آسیای صغیر اثر گذاشت. کورش، گرفتن آسیای صغیر را به پایان رساند و سپس متوجه مرزهای خاوری شد. زرنگ، رخج، مرو و بلخ، یکی پس از دیگری در زمره استانهای تازه درآمدند. کورش از جیحون گذر کرد و به سیحون که مرز شمال خاوری کشور بود، رسید و در آنجا شهرهایی سختبنیاد، برای جلوگیری از یورشهای مردم آسیای مرکزی ساخت. کورش در بازگشت از مرزهای خاوری، عملیاتی در درازای مرزهای باختری انجام داد. ناتوانی بابل، به واسطه بیکفایتی نبونید، پادشاه بابل و فشارهای مالیاتی، کورش را متوجه آنجا کرد. بابل بدون جنگ شکست خورد و پادشاه آن دستگیر شد. کورش در همان نخستین سال پادشاهی خود بر بابل، فرمانی بر اساس آزادی یهودیان از بند و بازگشت به کشور و دوبارهسازی پرستشگاه خود در بیتالمقدس پخش کرد. او دیگر بردگان را هم آزاد کرد، و به گونهای بردهداری را از میان برداشت.
نام سرزمینهای وابسته، در سنگنوشتهای در آرامگاه داریوش که در نقش رستم میباشد، به تفصیل این گونه آمدهاست : ماد، خووج (خوزستان)، پرثوه (پارت)، هریوا (هرات)، باختر، سغد، خوارزم، زرنگ، آراخوزیا (رخج، افغانستان جنوبی تا قندهار)، ثتهگوش (پنجاب)، گنداره (گندهارا) ([[کابل، پیشاور)، هندوش (سند)، سکاهوم ورکه (سکاهای فرای جیحون)، سگاتیگره خود (سکاهای تیزخود، فرای سیحون)، بابل، آشور، عربستان، مودرایه (مصر)، ارمینه (ارمن)، کتهپهتوک (کاپادوکیه، بخش خاوری آسیای صغیر)، سپرد (سارد، لیدیه در باختر آسیای صغیر)، یئونه (ایونیا، یونانیان آسیای صغیر)، سکایه تردریا (سکاهای آن سوی دریا: کریمه، دانوب)، سکودر (مقدونیه)، یئونهتکبرا (یونانیان سپردار: تراکیه، تراس)، پوتیه (سومالی)، کوشیا (کوش، حبشه)، مکیه (طرابلس باختر، برقه)، کرخا (کارتاژ، قرطاجنه یا کاریه در آسیای صغیر).
مرگ کورش بزرگ
در اثر شورش ماساژتها که یک ایل ایرانیتبار و نیمهبیابانگرد و تیرهای از سکاهای آن سوی رودخانه سیردریا بودند، مرزهای شمال خاوری شاهنشاهی ایران مورد تهدید قرار گرفت. کورش بزرگ، کمبوجیه را به عنوان شاه بابل برگزید و به جنگ رفت و در آغاز پیروزیهایی به دست آورد. تاریخنویسان یونانی در داستانهای خود مدعی شدهاند که ملکه ایرانیتبار ماساژتها، تهمرییش[۱] او را به درون سرزمین خود کشاند و کورش در نبردی سخت، شکست خورد و زخم برداشت و بعد از سه روز درگذشت و اینکه پیکر وی را به پاسارگاد آوردند و به خاک سپردند. پس از مرگ کوروش بزرگ، فرزند بزرگتر او کمبوجیه به شاهنشاهی رسید.
هخامنشیان نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از اسلام است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» میرساندند که سرکردهٔ طایفه پاسارگاد از طایفههای پارسیان بودهاست.هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی میدانند.
به قدرت رسیدن پارسیها و سلسله هخامنشی (۳۳۰-۵۵۰ قبل از میلاد) یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است. اینان دولتی تأسیس کردند که دنیای قدیم را به استثنای دو سوم یونان تحت تسلط خود در آوردند. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان میدانند.
کشور و سرزمین
پارسیها مردمانی آریایی نژاد بودند که مشخص نیست از چه زمانی به فلات ایران آمده بودند. آنان از قوم آریایی پارس یا پارسواش بودند که درکتیبههای آشوری از سده نهم پیش از میلاد مسیح نام آنان آمدهاست. پارسها همزمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. با ضعف دولت ایلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان و نواحی مرکزی فلات ایران گسترش یافت.
برای نخستین بار درسالنامههای آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور «پارسوآ» در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شدهاست. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسواش همان پارسیها بودهاند. تصور میشود اقوام پارسی پیش از این که از میان دورههای جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در این ناحیه توقف کوتاهی نمودند و در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنههای کوههای بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیهای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. از کتیبههای آشوری چنین استنباط میشود که در زمان شلم نصر (۷۱۳-۷۲۱ ق. م) تا زمان سلطنت آسارهادون (۶۶۳ ق. م)، پادشاهان یا امراء پارسوا، تابع آشور بودهاند. پس از آن درزمان فرورتیش (۶۳۲-۶۵۵ ق. م) پادشاه ماد به پارس استیلا یافت و این دولت را تابع دولت ماد نمود
مردم و طوایف
هرودوت میگوید: پارسیها به شش طایفه شهری و ده نشین و چهار طایفه چادرنشین تقسیم شدهاند. شش طایفه اول عبارتند از: پاسارگادیان، رفیان، ماسپیان، پانتالیان، دژوسیان و گرمانیان. چهار طایفه دومی عبارتند از: داییها، مردها، دروپیکها و ساگارتی ها. از طوایف مذکور سه طایفه اول بر طوایف دیگر، برتری داشتهاند و دیگران تابع آنها بودهاند.
پارسها همزمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. برای نخستین بار درسالنامههای آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور (پارسوآ) در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شدهاست. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسوا همان پارسیها بودهاند.
طوایف پارسی پیش از این که از میان دورههای جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در ناحیه پارسوآ توقف نمودند و در حدود سال ۷۰۰ پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنههای کوههای بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیهای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. بعدها با ضعف دولت ایلام، نفوذ طوایف پارس به خوزستان و نواحی مرکزی فلات ایران گسترش یافت و رو به جنوب رفتهاند.
مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان کرمانشاهان کنونی) مادیهای ساگارتی می زیستهاند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران دادهاند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس از منشا همین طایفه ساگارتیها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق ماد می زیستند و بعدها با ضعف دولت ایلام، نفوذ طوایف پارس به خوزستان و نواحی مرکزی فلات ایران گسترش یافت و رو به جنوب رفتهاند.
طبق نوشتههای هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادیان بودهاند که در پارس اقامت داشتهاند و سر سلسله آنها هخامنش بودهاست. پس از انقراض دولت ایلامیان به دست آشور بنی پال، چون مملکت ایلام ناتوان شده بود پارسیها از اختلافات آشوریها و مادیها استفاده کرده و انزان یا انشان را تصرف کردند.
این واقعه تاریخی در زمان چیش پش دوم روی دادهاست. با توجه به بیانیههای کوروش بزرگ در بابل، میبینیم او نسب خود را به چیش پش دوم، میرساند و او را شاه انزان میخواند.
پس از مرگ چیش پش، کشورش میان دو پسرش «آریارومنه» پادشاه کشور پارس و کوروش که بعداً عنوان پادشاه پارسوماش، به او داده شد، تقسیم گردید. چون در آن زمان کشور ماد در اوج ترقی بود و هووخشتره در آن حکومت میکرد، دو کشور کوچک جدید، ناچار زیر اطاعت فاتح نینوا بودند. کمبوجیه فرزند کوروش اول، دو کشور نامبرده را تحت حکومت واحدی در آورد و پایتخت خود را از انزان به پاسارگاد منتقل کرد.

نوروز، بزرگترین جشن ملی باستانی ایرانیان در نخستین روز فروردین، نخستین ماه سال شمسی (آنگاه كه روز و شب برابر گردد) است.
"نوروز" و "مهرگان" دو جشن بزرگ نزد آریاییان بود و در عهد ساسانیان، نوروز یعنی روز اول سال ایرانی و نخستین روز از فروردین ماه.
دكتر محمّد معین در فرهنگ فارسی خود نوشته است: " آثار و قراینی كه در دست است، میرساند پس از اسلام همواره جشن نوروز برپا میشده و مراسم آن با تصرفات و تغییراتی از عهدی به عهد دیگر منتقل میگردیده است، تا عصر حاضر كه آن بزرگترین جشن ملی ایرانیان محسوب میشود."
دراین كتاب به نوروز عامه و خاصه اشاره شده است: در نوروز عامه، پنج روز اول ماه فروردین، شاهان حقهای حشم و لشكر را میگزاردند و حاجت آنان روا می كردند) و نوروز خاصه، جشنی بوده كه از ششم فروردین به بعد برپا می داشتند .در این ایام شاهان زندانیان را آزاد و مجرمان را عفو میكردند و به شادی میپرداختند.
ایرانیان باستان از چند روز پیش از فرارسیدن بهار و آغاز سال نو به استقبال نوروز میرفتند و با برپایی مراسم گوناگون، آیین نوروز را هرچه باشكوه تر برگزار میكردند.
این رسم دیرین كه همچنان ادامه دارد در گوشه وكنار سرزمین پهناور ایران در میان اقوام مختلف به اشكال گوناگون برگزار میشود.
درمورد خاستگاه نوروز نظرات فراوانی وجود دارد، گروهی آن را به روزگار "جمشید جم" پادشاه كیانی و گروهی به دوره های پیش از این منسوب میدانند.
"ابوریحان بیرونی" دركتاب"التفهیم" پرواز جمشید به آسمان را آغاز جشن نوروز دانسته و چنین نوشته است: "چون جمشید برای خود گردونه بساخت دراین روز سوار شد، دیوها گردونه را به هوا بردند، مردم از دیدن این امر در شگفت شدند و این روز را جشن گرفتند."
ابوریحان بیرونی دركتاب "آثارالباقیه" مدت برگزاری جشن نوروز پس ازجمشید را یك ماه دانسته و ادامه داده است: "چون جم درگذشت پادشاهان همه روزهای ماه را عید گرفتند و آنرا شش بخش نمودند و پنج روز نخست را به پادشاهان، پنج روز دوم را به اشراف، پنج روز سوم را به خادمان و كاركنان پادشاهی، پنچ روز چهارم را به ندیمان و درباریان، پنج روز پنجم را به توده مردم و پنج روز ششم را به بزرگان اختصاص دادند."
از جشن های متعددی كه در ایران باستان مرسوم بوده، هیچ یك به طول و تفسیر نوروز نیست.
نوروز جشنی است كه یك جشن كوچكتر (چهارشنبه سوری) با برافروختن آتش به "پیشواز" آن میآید و جشنی دیگر(سیزده بدر) با سپردن سبزه سفره هفت سین به آب روان، آن را "بدرقه" میكند.
با این جشن از دیرباز تاكنون، مراسم وآیینهایی توام بوده كه برخی از آنهاشامل خانه تكانی،سفره هفت سین، چهارشنبه سوری، كاشتن سبزه، زیارت اهل قبور در پنجشنبه آخرسال و كمك به فقرا همچنان در بین ایرانیان متداول است.
آب پاشی و آب بازی، فالگوش نشینی، قاشق زنی وبخت گشایی، كوزه شكنی و فال كوزه و باطل كردن سحر و جادو، پختن آش چهارشنبه سوری برخی از آیین های ویژه آخرین چهارشنبه سال است كه هركدام از آنها نشانههایی از سنت های ریشه دار ایرانیان است.
در شب چهارشنبه سوری، در روزگاران قدیم تا به امروز با تاریك شدن هوا پیر و جوان در كوی و برزن گرد هم آمده و در سه مكان به فاصله اندك آتش می افروختند.
دراین هنگام هر كس نیت میكرد و سه بار از روی آتش های سه گانه میپرید و میگفت "زردی من از تو، سرخی تو از من".
نیتها عمدتا دوركردن ضعف ناشی از بیماری، غم و محنت از خود و خانواده و طلب سلامتی و شادی برای خویشان بود.
"سیزده بدر" نیز از جشنهای مربوط به نوروز است كه مردم این روز را در دامان طبیعت و همراه با خویشان و دوستان خود سپری میكنند.
سیزدهمین روز فروردین ماه و آخرین روز از نوروز، سیزده بدر موسوم به "روز طبیعت" است.
در ایران باستان عدد 13 بدشگون شمرده میشد و به همین دلیل مردم به دامان طبیعت پناه میبردند.
"هفت سین" سفره ای است كه ایرانیان هنگام نوروز می آرایند، این هفت قلم سین میتواند هر چیزی با آوای آغازین "سین" باشد (نمادی از سپنتا).
"سبزه، سنبل، سیر، سماق، سركه، سیب و سكه" هفت قلم سین است كه آینه، آب و كتاب مقدس در كنار آن، دیگر اجزای سفره هفت سین عید نوروز را شامل میشود.
سفره هفت سینی كه امروزه بیشتر مرسوم است شامل سبزه، سنجد، سیر، سماق، سركه، سمنو، سیب و سپند میباشد.
سبزه نمادی از بركت و شگون است و كشت سبزه عید از مراسمی است كه از دیرباز بوده و هم اكنون نیز در میان ایرانیان رواج دارد.
ایرانیان در اسفند و قبل از نوروز در ظرفهای كوچك گندم، جو، عدس و امثال اینها را سبز كرده و سر سفره هفت سین میگذارند و تا روز سیزده بدر از آن نگاهداری میكنند.
جشن نوروز در حقیقت جشن شكرگزاری آدمیان به پروردگار تواناست و توجه به آیینها و مراسم نوروز ایرانی نه تنها به معنای نفی ارزشهای معنوی جامعه نیست بلكه احترام به سنتها و فرهنگ بومی ایرانی است.
"خانه تكانی" از دیگر آیین های كهن نوروز است.
دراین آیین همه وسایل خانه گردگیری و شست و شو و بسیاری از لوازم سنگین مانند فرش و كمد تمیز و جابجا میشود.
این آیین در سراسر ایران معمول بوده و بانوان ایرانی در روزهای پایانی سال و تاپیش از فرارسیدن چهارشنبه آخر سال به خانه تكانی میپردازند. خانه تكانی" از دیگر آیین های كهن نوروز است.
در این آیین همه وسایل خانه گردگیری و شست و شو و بسیاری از لوازم سنگین مانند فرش و كمد تمیز و جابجا میشود.
این آیین در سراسر ایران معمول بوده و بانوان ایرانی در روزهای پایانی سال و تا پیش از فرارسیدن چهارشنبه آخر سال به خانه تكانی میپردازند.
یكی از شهروندان تهرانی به خبرنگار ایرنا گفت: خانه تكانی و پاكیزگی خانه و كاشانه به عنوان یك سنت، سالهاست كه در میان ایرانیها مرسوم بوده تا غبارروبی و گردگیری در و دیوار خانه و اسباب منزل جان تازه ای به محفل خانه ها ببخشد.
یك استاد مطالعات فرهنگی گفت: دو طرز تلقی در مورد نوروز وجود دارد، نوروز باستان و نوروز مدرن كه هركدام اسطوره های مربوط به خود را دارد.
دكتر "نعمت الله فاضلی" افزود: نوروز قبل از اسلام جهانی بود، اما با توسعه مسیحیت آیین مربوط به نوروز محدود شد و به شكل دیگری تغییر كرد.
وی با اشاره به اینكه قدیمیترین كاركرد نوروز كاركرد هویتی آن است، اضافه كرد: در قدیم الایام بنیان نوروز برمبنای پیوند خانوادگی و روابط چهره به چهره و اهدای هدایا استوار بوده است.
فاضلی ادامه داد: در دنیای امروز پیوند خانوادگی محدود شده و نوروز از طریق نهادهای جدید دوباره تعریف شده است.
این استاد خاطرنشان كرد: نوروز یك فضای اجتماعی است برای گسترش شبكه دوستی و هدایایی كه به دوستان داده میشود از روی میل باطنی است و این تغییر و تحولات در تعاون با دوستان معنا پیدا میكند.
وی گفت: در قدیم هدایایی كه میدادند بیشتر كاركرد اقتصادی داشته و در جهت تامین نیازهای اولیه فرد بوده ولی اكنون این هدایا جنبه نمادین دارد.
به گفته وی، در دوران مدرن پیش از آنكه نوروز در خانواده معنا پیدا كند در میان دوستان و دور هم بودنهای دوستی شكل میگیرد.
فاضلی اظهارداشت: نه تنها نوروز بلكه تمام آیین های ایرانی در بستر فرهنگ مدرن دستخوش تغییرات شده و این آیینها بیشتر به سمت تفننی و دموكراتیك شدن پیش میرود.
وی افزود: برگزاری آیین های نوروز در كشورهایی مثل افغانستان، تاجیكستان، آذربایجان و حتی ایران به مثابه مقاومت در مقابل جهانی شدن است.
پاسارگاد در زمان هخامنشیان ( بعد از کورش)

پاسارگاد در سال 1388 (این عکس توسط خودم گرفته شده)

آرامگاه کورش بزرگ مهمترین اثر مجموعه ی پاسارگاد، بنایی است که پیشتر به (مشهد مادر سلیمان) بود و از 1820 به بعد به عنوان آرامگاه کورش بزرگ شخص شده است و چون گوهری در میان سرزمین پارسی خودنمایی می کند.
بنای آرامگاه در میان باغ های سلطنتی قرار داشته و از سنگ های عظیم که درازای بعضی از آنها به هفت متر می رسد ساخته شده است. تخته سنگ های آرامگاه با بست های فلزی به هم پیوسته بوده است که بعد ها آن را کنده و برده اند و اکنون جایشان به صورت حفره هایی دیده می شود که بیشترشان را تعمیر کرده اند.
بنای آرامگاه دو قسمت مشخص دارد؛ یکی سکویی شش پله ای که قاعده ی آن مستطیلی به وسعت 165 متر مربع است و دیگری اتاقی کوچک به وسعت 5/7 متر مربعکه سقف شیب بامی دارد و ضخامت دیوارهایش به 5/1 متر می رسد. ورودی آرامگاه که درقسمت شمال غربی قرار دارد و 75 سانتی متر پهنای آن است و دارای دو در سنگی بوده که ازبین رفته.
پس از کشته شدن کورش در جنگ با سکاها یا ایرانیان شمالی، جسد وی را درون تختی از زر نهاده و اشیای مهم سلطنتی و جنگی را کنار وی گذارده بودند. در حمله ی اسکندر مقدونی، یک شخص مقدونی در این آرامگاه را شکسته و اشیای ان را غارت کرده و کالبد کورش کبیر را که مومیایی شده بود را آسیب رسانیده.
در شیب سقف آرامگاه دو حفره ی بزرگ وجود دارد که احتمالا برای سبک کردن سنگ ها و کم کردن بار از سقف ایجاد شده و برخی اشتباها" جای نگهداری کالبد کورش و همسر او دانسته اند.
آرامگاه کورش در همه ی دوره های هخامنشی مقدس به شمار می آمده واین امر باعث گردیده که در دوران اسلامی هم این تقدس حفظ شود، اما تعبیر اصلی بنا دیگر مشخص نبوده است و از سوی دیگر مردم هم ساختن بناهای باعظمت سنگی را خارج از قدرت بشری می دانسته اند و به حضرت سلیمان که دیوان را برای کارهای دشوار در خدمت داشته است، نسبت می داده اند. به همین جهت آرامگاه کورش را هم از بناهای آن حضرت برمی شمردند و آن را به ماد او نسبت می دادند و "مشهد مادر سلیمان" می خواندند.
در دورن اتابکان فارس که پاسارگاد و تخت جمشیداهمیتی دوباره یافت و حتی پارس و ایران هم که "ملک سلیمان" خوانده می شد از سنگ ها و ستون ها مسجد جامعی در پیرامون آرامگاه ساخته شد و مجرایی بر سنگ درون آرامگاه در سال 1350 شمسی پس از مطالعه و بررسی سنگ ها به جای اصلی خود منتقل شدند.
نظر یادتون نره...
از آنجا که بزرگترین کتابخانه های ملی و تاریخی و علمی ایران (گندی شاپور -کسروی) توسط تازیان (اعراب) به آتش کشیده شد و هزاران کتاب ایرانی به گفته مورخ و جامع شناس بزرگ عرب (ابن خلدون) نابود شد و به دریا ریخته شدند و بسیاری از بزرگان این سرزمین گمنام ماندند و اثری از آنان یافت نشد ولی با همه فراز و نشیب های یورش اسکندر گجستک و یورش تازی بدوی هنوز نام شیرزنان بزرگی از سرزمین مقدس ایران برای ما به جای مانده است که گوشه ای از نام و جنگاوریهایشان را در اینجا از نظر خواهید گذراند.
![]()
ماندانا
ماندان یا ماندانا در لغت به معنی شاه بوی عنبر سیاه، دختر آژی دهاک آخرین پادشاه ماد که همسر کمبوجیه پدر کوروش شد و از این وصلت کوروش متولد گردید. او در تربیت و نیز انتقال قدرت به کوروش سهم بسیار موثری داشت. ماندان اولین مدرسه جمعی که در آن برگزیدگانی از پسران بودند بنیان مینهد که خود شخصا به دانش آموزان این مدرسه درس حقوق و قانون را می آموخت و به کوروش می آموخت که باید پایه و اساس ظلم و بیدادی را ویران نماید و در هر حال یار و همیار زیردستان باشد. در این مدرسه فنون سوارکاری و تیراندازی و نبرد نیز آموزش داده میشد.
![]()
شیــــرین
شاهزاده ارمنی و برادر زاده و جانشین مهین بانو فرمانروای ارمنستان و زنی خردمند که همسر وفادار خسروپرویز بود. در آن زمان ارمنستان یكی از شهرهای كوچك ایران و شاه ارمنستان زیر نظر شاهنشاه ایران بود. خسروپرویز و شیرین حماسه ای از خود ساختند كه همیشه در تاریخ ماندگار ماند. شیرین از خسرو چهار فرزند به نام های نستور، شهریار، فرود و مردانشه بدنیا آورد كه هر چهار فرزند وی در زندان كشته شدند.
داستان عشق او و خسرو پرویز و دلدادگی او و فرهاد در ادبیات ایران مشهور است. پس از این كه خسرو پرویز بدست افسری جوان به نام مهرهرمز (که پدرش مرزبان نیم روز "بابل و عراق" بوده و دو سال پیش از این واقعه، به دست خسروپرویز مجازات شده بود) کشته میشود، به پسرش شیرویه گفت كه من به عنوان ملكه ایران باید بهترین مراسم سوگواری را برای پدرت خسرو پرویز بجا آورم و در حالی كه زیباترین لباس و آرایش را داشت با متانت به همراه موبدان و بزرگان به تشیع جنازه خسرو پرویز پرداخت. پس از انجام مراسم از حاضران خواست كه او را برای آخرین وداع با جنازه همسرش تنها بگذارند در آن هنگام با خنجری در كنار جسد همسرش، خود را كشت.
![]()
دغدویـــه
دغدویه یا دوغدو مادر زرتشت است که اصلا از شهر ری بوده است. وی در آنجا با کوی ها و کرپن ها که مردم را گمراه می کردند و از آنها مرتب فدیه و قربانی می خواستند و دین را وسیله ای برای رسیدن به امیال و خواستهای ناروای خود کرده بودند به مبارزه پرداخت. پدر و مادرش چون جان او را در خطر دیدند او را نزد یکی از نزدیکان خود به آذربایجان فرستادند او در آنجا با پوروشسب ازدواج کرد و ثمره این پیوند همایون، زرتشت پیامبر بزرگ ایرانیان است.
![]()
کاساندان
کاساندان یا کاساندانه تنها همسر کوروش بزرگ، شهبانوی ایران (ملکه جهان) دختر فرناسپه از شاهدختان و دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود که از نجبای پارس محسوب می شدند و پدر واجدادش در چند نسل شاه پارسیان بودند. کاساندان ملکه ۲۸ کشور آسیائی بوده و همواره در کنار همسرش کوروش بزرگ پادشاهی میکرده و پس از او نخستین فرد قدرتمند و سیاستمدار دربار هخامنشیان بشمار می آمده است. او ۵ فرزند با نام های کمبوجیه، بردیا، آتوسا، رکسانه و ارتیستونه داشت. هر یك از فرزندان کاساندان و كوروش بزرگ به نحوی در تاریخ هخامنشیان دارای نقش تعیین كننده بوده اند و از نشانه ها چنین بر می اید كه آنها از تربیتی خاص برخوردار بودند.
به نقل از هرودوت: کاساندان در ۶ نوامبر ۵۳۹ پیش از میلاد فوت کرد و هنگام مرگ وی در بابل ۶ روز همه به سوگواری همگانی فراخوان شدند. کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید. مقبره شهبانو کاساندانه در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ میباشد.
![]()
آتوســا
آتوسا در لغت به معنای خوش اندام است. همچنین به معنای قدرت و توانمندی نیز میباشد. آتوسـا (۵۵۰ تا ۴۷۵ پیش از میلاد مسیح) شهبانوی ایران یكی از برجستهترین زنان در تاریخ ایران قدیم است. وی دختر کورش کبیر و کاساندان، خواهر کمبوجیه، و همسر دو پادشاه هخامنشی، کمبوجیه و داریوش یکم، و مادر خشایار شاه بود.
آتوسـا بانویی زیبا بود وهم شاعر و هم ادیب بود و به نوجوانان پارسی درس ادبیات پارسی میداد. به خاطر خرد و اندیشه نیکویش داریوش با ایشان در مسائل مملکتی و سرنوشت ساز مشورت میکرد و نیز به ایشان اعتماد کامل داشت. اگر داریوش به منطقه ای لشگر میکشید شورای سلطنت برای اداره امور کشور تشکیل میشد و رئیس و مافوق همه در راس شورای سلطنت شهربانو آتوسا بود.
هرودوت در مورد زندگی سیاسی وی میگوید: آتوسا از قدرت فوقالعادهای برخوردار بود و علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند. وی همواره یاور فکری داریوش بزرگ بوده و چندین نبرد بزرگ را شخصا فرماندهی کرده و یا با نقشه های جنگی او انجام گرفته است. از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. تنها میدانیم تا زمانی که خشایار از جنگ یونان بر میگردد زنده بودهاست. احتمالا آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش کبیر در نقش رستم میباشد.
گفته میشود که "هما" در اساطیر ایران، بر مبنای یادمانهایی از "آتوسا شهبانوی پارسی" و رویدادهای دوران داریوش و خشایارشاه، همسر و پسرش شکل گرفته باشد. "هما" در افسانه های مردمی مرغ فرخنده ایست كه گاه از آن با نام "مرغ سعادت" نیز یاد می شود و در این باورها همان مرغی است كه اگر سایه او بر كسی افتد او را سعادتمند و اگر بر تارك كسی نشیند او را به شهریاری رساند و شاید واژه "همایون و همایونی" با این نام پیوند دارد.
![]()
یوتاب
یوتاب در لغت به معنی درخشنده و بیمانند است. از یوتاب به عنوان یکی از سردارن زن ایرانی نام برده اند. یوتاب خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است وی در نبرد با اسکندر گجستک همراه آریو برزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است . او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست ولی یک ایرانی خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد. از یوتاب به عنوان شاه آتروپاتان (آذربایجان) در سالهای 20 قبل از میلاد تا 20 پس از میلاد نیز یاد شده است. آریو برزن و یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاویدان از خود بر جای گذاشتند.
![]()
آرتمیـــــس
آرتمیـس یا آرتمیـز در لغت به معنی راست گفتار بزرگ است. او نخستین و تنها بانوی دریاسالار جهان است. تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی و برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.
آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه درحدود 2480 سال پیش فرمان دریاسالاری خود را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت کرد. در سال ۴۸۴ پیش از میلاد فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان توسط خشایارشا هخامنشی صادر شد. آرتمیس فرماندار سرزمین کاربه با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. در این نبرد ایران موفق به تصرف آتن شد. در این نبرد نیروی زمینی ایران از ۸۰۰ هزار پیاده و ۸۰ هزار سواره تشکیل شده بود. نیروی دریایی ایران دارای ۱۲۰۰ کشتی جنگی و ۳۰۰ کشتی ترابری بود.
همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine كه بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شركت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد. او در یكی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، با دلیری و بیباكی كم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشاه رسید. او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شكن بزرگی را به نام یك زن نام گذاری كرد و او "آرتمیس" بود. ناو شكن آرتمیس در دوران خدمت "دریاسالار فرج الله رسایی" به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار سواحل ایران بود.
![]()
گردآفـــرید
گردآفرید یا گُردآفرین یكی از پهلوانان سرزمین ایران که تاریخ از او به عنوان دختر كژدهم یاد میــكند. در داستان رستم و سهراب گردآفرید با لباسی مردانه با سهراب رزم کرد و به دست او گرفتار شد ولی توانست خود را با تدبیر از دست سهراب برهاند. فردوسی بزرگ از او به عـــنوان زنی جنگو و دلاور سرزمین پاكان یاد میكند.
در شاهنامه�" فردوسی نیز چنین آمدهاست:
زنی بود بر سان گرد سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
![]()
سیندخت
همسر خردمند مهرآب کابلی و مادر رودابه و مادربزرگ رستم که در همسری زال و رودابه و جلب موافقت مهرآب پدر رودابه به این وصلت نقش مهمی داشت و نیز در موقع تولد رستم از مادر، سیندخت یار و مددکار دخترش رودابه بود. کوتاه سخن اینکه سیندخت یکی از خردمندترین چهره های شاهنامه است.
![]()
رودابه
دختر مهرآب کابلی و همسر زال و مادر رستم که به روایت شاهنامه دلباختگی زال به او یکی از زیباترین صحنه های شاهنامه است. رودابه در موقع تولد رستم اولین سزارین را انجام داد. بنابراین، چنین زایمان ها را باید "رستمی" گفت نه سزارین. زیرا سزار قرن ها پس از تولد رستم به دنیا آمده است.
![]()
تهمینه
دختر زیباروی پادشاه سمنگان که شبی همسر رستم بود. ثمره آن تولد سهراب است که داستان زندگی و مرگ دردناکش به دست پدر در شاهنامه فردوسی به تفصیل آمده است. تهمینه برای آنکه تمام وقت خود را صرف پرورش سهراب کند، با وجود جوانی و زیبایی ازدواج نکرد.
![]()
بانو گُشنــسب و زربانوی دلیـــر
بانو گشسب (مخفف گشنسپ) به معنی "بانوی دارنده اسب نر" است که در جنگاوری هیچ کس یارای مقاومت با او را نداشت. بانو گُشنــسب دختر رستم و همسر "گیو" که نام وی در برزو نامه و بهمن نامه بسیار آمده است. یکی از مشهور ترین حکایت های او نبرد سگانه فرامرز، رستم و بانو گشنسب است که در هنگام کشتی پهلوانان را به خاک می افکند، دلیری این بانوی ایرانی مشهور است. او منظومه ای نیز بنام خود دارد که هم اکنون نسخه ای از آن در کتابخانه ملی پارسی و در کتابخانه ملی بریتانیا موجود است.
شهین سراج، پژوهشگر ادب و تاریخ : اگر بخواهیم ارزش پهلوانی دختر رستم را باز بکنیم ارزش حماسی و نقش حماسی این دختر از جایی شروع میشود که بهمن اسفندیار به کینهتوزی خون اسفندیار به سیستان حمله میکند و زال را در قفس میاندازد و با فرامرز، پسر رستم جنگ میکند و عاقبت او را بر دار میزند. تنها کسی که در خاندان رستم در برابر بهمن حقیقتاً یک مقامت نظامی نشان میدهد و از آن باورهای رستم دفاع میکند به نظر من بانو گشنسب است. او است که این نبرد را ادامه میدهد و مانند پدرش که همیشه حامی پادشاهان ایران بوده ولی هیچوقت سر فرود نیاورد. زربانو سردار جنگجوی ایرانی و دختر رستم و خواهر بانو گشنسب. او در سوارکاری زبده بوده است و در نبردها دلاوریهای بسیار از خود نشان داده است. تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال، آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرد.
![]()
آذرناهیــــد
ملكه ملكه های امپراتوری ایران در زمان شاهنـــــــشاهی شاپور یكم بنیانگزار ساسله ساسانی. نام این ملكه بزرگ و اقتدارات دولتی او در قلمرو ایــــران در كتیبه های كعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایـش كرده است.
![]()
هلاله - همای چهر آزاد
پادشاه زن ایرانی كه به گفته كتاب دینی و تاریخی (391 یشتا 274+1 یشتا 2) در زمان كیانیان بر اریكه شاهنشاهی ایران نشست. از او به عنوان هفتـــمین پادشاه كیانی یاد شده است كه نامش را "همای چهر آزاد" و "همای وهمون" نیز گفته اند. او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود. نوشتارها زیادی درباره رفتار و کردار او یادشده که او در مدت سی سال پادشاهیش هرگز خطائی نکرده و مردمان در زمان او همواره در آسایش و سلامت زندگی میکرده اند.
![]()
آریاتــس
یكی از سرداران مبارز و دلیر هخامنشیان در سالهای پیش از میلاد. مورخــین یونانی در چندین جا نامی از وی به میان اورده اند.
![]()
پریــــن - بانوی دانشمند ایرانی
او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــیلاد هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و كنار ممالك اریایی گرداوری نمود و یكبار كامل آن را نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه تبت گردیده است.
![]()
آرتادخــت
وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشكانی. به گفته كتاب اشكانیان اثر دیاكونوف روســــی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی كوچكتـــــرین خطایی مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.
![]()
فــرخ رو
نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریـــــخ ایران ثبت شده است. وی از طبقه عام كشوری به مقام وزیری امپراتوری ایران رسید.
![]()
فرانـــک
همسر آبتین و مادر فریدون که در رهاندن و زنده ماندن فریدون از دست دژخیمان ضحاک رنجها برد و در به قدرت رسیدنش نقش اساسی داشت.
![]()
پــوراندخت و آزرمیــدخت
پوراندخت شاهنشاه ایران در زمان ساسانی بود و زنی بود كه بر بیش از 10 كشور آسیایی پادشاهی میكرد. او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریكه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود. پوران خسرو منظور پوراندخت دختر خسرو پرویز است که زنی با کفایت و خردمند بود ولی متأسفانه به علت وضع آشفته و نابسامان آن دوران و جنگهای طولانی ایران و روم در زمان خسرو پرویز و نفوذ دین مزدک و نارضایی مردم از وضع موجود و در یکی از دشوارترین شرایط تاریخی ایران حکومت کشور را چند ماهی در اختیار داشت و پس از مرگ او حکومت به آزرم دخت رسید.
ملکه آزرمی دخت، آزرم، آزرمی، (۶۳۰م یا ۶۳۱م) (به معنی دختر پیر نشدنی) شاهنشاه زن ایرانی و سی و دومین شاهنشاه ساسانی، دختر خسروپرویز پسر هرمز پسر انوشیروان ملقبه�" به عادله كه پس از خواهر خویش پوراندخت لشكریان او را در تیسفون بپادشاهی برداشتند. فرمانرواى خراسان، سپهبد فرخهرمز که یکى از مدعیان جدى سلطنت بود، ملکه را به همسرى خواست. در حالی که آزرمىدخت علناً وعدهى ازدواج به او داد، در نهان تدارک قتلش را دید (بنا به فرهنگ معین چون "آزرمیدخت نمیتوانست علنا مخالفت کند"). رستم، پسر فرخهرمزد، به خونخواهى پدرش لشکر به پایتخت کشید و پس از سرنگونی آزرمىدخت، ملکه�" ساسانی را نابینا کرد. آزرمی دخت چهار ماه پادشاهی کرد. از کیفیت وفات این ملکه اطلاعی در دست نیست.
پاره ای از اشعار حکیم فردوسی در باره ی پوران دخت و آزرم دخت:
یکی دختری بود پوران بنام چو زن شاه شد کارها گشت خام
بزرگان برو گوهر افشاندند بران تخت شاهیش بنشاندند
چنین گفت پس دخت پوران که من نخواهم پراگندن انجمن
کسی راکه درویش باشد ز گنج توانگر کنم تانماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بدخواه را بر آیین شاهان کنم گاه را
یکی دخت دیگر بد آزرم نام ز تاج بزرگان رسیده به کام
بیامد به تخت کیان برنشست گرفت این جهان جهان رابه دست
نخستین چنین گفت کای بخردان جهان گشته و کار کرده ردان
همه کار بر داد و آیین کنیم کزین پس همه خشت بالین کنیم
ر آنکس که باشد مرا دوستدار چنانم مر او را چو پروردگار
کس کو ز پیمان من بگذرد بپیچید ز آیین و راه خرد
![]()
منیــــژه
دختر افراسیاب که بیژن سردار معروف ایرانی دلباخته او گردید و به بند اسارت افراسیاب افتاد و به دستور افراسیاب او را به چاهی که به همین نام معروف است انداختند تا سرانجام رستم که خود را به صورت بازرگانی درآورده بود توانست او را نجات بخشد.
![]()
کتایـــون
دختر قیصر روم همسر گشتاسب شاه و مادر اسفندیار و یکی از اولین کسانی که کیش زرتشت را پذیرفت. موقعی که اسفندیار به دستور گشتاسب می خواست به جنگ رستم برود کتایون به سختی با رفتن او مخالف بود و او بخردانه پند داد ولی اسفندیار نپذیرفت و در جنگ با رستم کور و سپس کشته شد و کتایون با غم و دردی جانکاه به سوگ فرزند نشست.
![]()
همــــــا
دختر اسفندیار و خواهر بهمن و ملکه نامداری از سلسله کیانیان.
![]()
نگان
که در لغت به معنی کامروا و پیروزمند است. وی از سرداران ساسانی بود که با تازیان دلاورانه جنگید. دلاوریهای شکوهمندانه او در جنگهای چریکی با سپاه تازیان زبان زد ایرانیان بود و تازیان بهنگام حمله های او از مقابلش پا بفرار میگزاردند.
![]()
آپارنیک
همسر رستم فرخزاد که همچون یک شیر زن، به همراه او تا آخرین قطرهُ خون با تازیان متجاوز دلیرانه جنگید.
![]()
سورا
در لغت به معنی گلگون رخ٬ که دختر اردوان پنجم بود و سمت سپهبدی داشت و دست راست پدر بود و در جنگها دلاورانه همراه پدر می جنگید.
![]()
کُردیـــه
خواهر خردمند بهرام چوبین (در دوره ساسانیان). بهرام چوبین كه یكی از اهالی شهر خفر جهرم و از كردان بوده و خواهر بهرام به نام " كردیه" همسر اردشیر بابكان بوده است. کُردیـــه پس از برادرش٬ فرماندهی را به دست میگیرد و در میدانهای نبرد٬ آنچنان بیباکی و شایستگی از خود نشان میدهد که همگان را به ستایش وامیدارد. او در رده سپهسالاری سپاه برادرش در جنگ تن به تن با "تور" فرمانده نیروی خاقان چین٬ او را شکست میدهد و سپاهش را تار و مار میکند.
![]()
سوسن
ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم بود که بنا بدرخواست او یزدگرد شهر "جی" را که بعده ها به نام یهودیه شهرت گرفت، بنا کرد و در آن مکان دین یهود (یهودیان) را سکنا داد. محله یهودی نشین همدان را هم همین ملکه بنا نمود. در لنجان نزدیکی اصفهان، یک مرکز دیگری موجود می باشد که از آثار همین ملکه می باشد که با نام جدیدی بنام پیربکران نامگزاری شده است.
یربکران شهر کوچکی در مرکز ایران (سی کیلومتری غرب اصفهان) است. مقدسترین عبادتگاه یهودیان در این شهر است. پرفسور هرتسل باستان شناس سرشناس آلمانی در یادداشتهای خود در کتابی به نام تاریخ باستان شناسی ایران میگوید "در منطقهی فلاورجان اصفهان اثر دیگری از ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم یافتم که به اسم پیربکران خوانده میشود. "سارا (سَرَح) بت آشر" (یعنی سارا دختر آشر) نوهی حضرت یعقوب است. کسی که برای نخستین بار خبر زنده بودن حضرت یوسف را به یعقوب میدهد، و یعقوب نیز به پاس این خبر خوش او را به داشتن عمر جاودان دعا میکند. سارا در محلی که اکنون به سارا خاتون معروف است، غیب میشود و عمر جاودانه پیدا میکند.
نام تنی چند از سرداران و جنگاوران زن که از زمان مادها هخامنشیان٬ اشکانیان و ساسانیان به جا مانده اند ولی شوربختانه از کارهایشان هنوز آگاهی چندانی در دست نیست٬ چنینند:
![]()
ورزا
در لغت به معنی نیرومند و توانا٬ سرداری از هخامنشیان.![]()
هومی یاستِر
که از سرداران و بزرگان سپاه هخامنشی بود.![]()
وهومسه
در لغت به معنی والاتبار و نیکزاده بزرگ٬ از سرداران هخامنشی.![]()
هومی یاستِر
در لغت به معنی دوست و هم پیمان و پشتیبان٬ از سرداران هخامنشی.![]()
پریساتیس
در چم فرشته و زیبا٬ همسر داریوش دوم که پا به پای همسر و دختر به جنگها میرفت و پیکار میکرد.![]()
آمسترس
در لغت به معنی هم اندیش و پشتیبان و یار٬ دختر داریوش دوم که پا به پای پدر در نبردها میجنگید.![]()
سی سی کام
در لغت به معنی کامروا٬ مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر تسلیم نشد و همچنان جنگ را دنبال نمود.![]()
استاتیرا
دختر داریوش سوم و از سرداران هخامنشی نیز بود.![]()
آرتونیس
در زمان داریوش کبیر فرمانده ای شجاع بود نام شوهرش آرتاباز بود که یکی از سپهبدان داریوش شاه بود.![]()
داناک
در لغت به معنی باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.![]()
مهرمس
در لغت به معنی مهر بزرگ٬ خورشید درخشان٬ از سرداران هخامنشی.![]()
آذرنوش
در لغت به معنی پرفروغ آتشین٬ از شاهدختهای هخامنشی و هم سردار سپاه.![]()
آسپاسیا
همسر کورش دوم که از سرداران او نیز بود.![]()
آرتونیس
در لغت به معنی راست و درست٬ دختر آرته بازآ که او خود نیز سردار بزرگ داریوش بزرگ بود.![]()
آپاما
در لغت به معنی گیرا٬ خوش آب و رنگ و زیبا میباشد، دختر آسپیتمنآ که خودش از سرداران زمان هخامنشیان بود.![]()
داناک
در لغت به معنی باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.![]()
میترادخت
در لغت به معنی دختر مهر٬ دختر خورشید٬ از سرداران اشکانی.![]()
نوشین
سردار نامی ساسانی در زمان انوشیراوان دادگر
و همچنین از سرداران و جنگجویان و بزرگان سپاه ساسانی می توان از مهر یار٬ برزین دخت(دخت آتش)٬
ماه آذر٬ ابردخت٬ گلبویه نام برد.

اینک که من از دنیا می روم 25 کشور جزء امپراطوری ایران است. در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز نزد ما محترم شمرده می شوند. جانشین من خشایار باید بداند همانند من در حفظ این کشور بکوشد و راه نگه داری از این سرزمین این است که در امور داخلی آنها دخالت نکند و مذهب و شعایر آنها را محترم بشمارد.
اکنون که من از دنیا می روم تو دوازده کرور زر در خزانه ی سلطنتی داری و این زرها یکی از ارکان اصلی قدرت توست زیرا قدرت شاه غقط به شمشیر نمی باشد بلکه به ثروت نیز می باشد. البته به خاطر داشته باش که تو باید به این زر ها بیفزایی نه اینکه از آنها بکاهی. من نمی گویم که در مواقع ضروری از آنها استفاده نکنی زیرا قاعده ی زر در زرخانه این است که هنگام ضرورت از آنها برداشت کنی، اما در اولین فرصت آنچه بزداشتی را باز گردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم آور.
ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در کشور هستم، من روش ساخت این انبارها را که با سنگ بنا می شود و به شکل استوانه است را از مصریان آموخته ام و چون انبارها پیوسته تخلیه می شوند حشرات در آن به وجود نمی آیند و غلات بدون اینکه فاسد شود چندسال می ماند.تو باید بعد از من ساخت انبارهای غله را ادامه دهی تا همواره آذوغه ی دو یا سه سال کشور پهناور ما ذخیره باشد.
هرگز و هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مهم مملکتی نگیر و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مهم مملکتی گیری به مردم ما ظلم خواهد شد و استفاده های نامشروع خواهند کرد که تو نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناجاری که رعایت دوستی را بنمایی.
کانالی را که می خواستم بین شط نیل و دریای سرخ (کانال جبل الطارق امروزی) ایجاد کنم به اتمام نرسیده و تمام کردن آن از نظر بازرگانان و خشکی خیلی اهمیت دارد و تو باید آن کانال را به اتمام برسانی. همچنین عوارض تردد کشتی ها نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان ترجیح دهند از آن نگذرند.
اکنون قشونی به ایالت مصر فرستاده ام تا در قلمرو ایران نظم برقرار سازند ولی فرصت نکردم قشونی به ایالت یونان که از ماست بفرستم. تو با ارتشی قوی و نیرومند به یونان حمله کن و به آنها بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را نابود کند. توصیه ی دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای اینکه آنها به هنگام اخذ مالیات بر مردم مسلط نشوند قانونی وضع کن که تماس آنها با مردم کمتر شود، افسران و سربازان را راضی نگهدار چراکه اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نمی توانند معامله ی متقابل کنند، پس اگر آنها را راضی نگهداری آنها در میدان نبرد تلافی خواهند کرد حتی به قیمت کشته شدنشان.
امر آموزش را ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا فهم و عقل آنها فزونی یابد،در این صورت با اطمینان بالاتری می توانی سلطنت نمایی.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما همانند گفته ی شاه شاهان کورش کبیر هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و به یاد داشته باش که هرکس باید باید آزاد باشد تا از هرکیشی که می خواهد پیروی نماید.
پس از مرگ بدنم را بشوی آنگاه در کفن بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را مسدود نکن تا هر زمان که تابوت را ببینی دریابی که پدرت زمانی پادشاهی مقتدر بوده است و نیز به یاد داشته باشی که همچون من روزی خواهی مرد پس با دیدن تابوت من غرور بر تو غلبه نخواهد کرد و هنگامی که مرگ را نزدیک دیدی به ولی عهدت بیاموز که همان کاری که با من خواهی کرد را برای تو نمایند.
زنهار زنهار هرگز هم مدعی و هم قاضی مشو و اگر نسبت به کسی ادعایی داری موافقت کن که یک قاضی بی طرف آن را بررسی و حکم نماید زیرا مدعی اگر قاضی شود ظلم خواهد کرد.
هرگز از آباد کردن دست نکش زیرا قاعده این است که تا کشوری آباد نشود رو به ویرانی خواهد رفت و دخالت دشمنان. آباد کردن، حفر قنات و احداث جاده و شهرسازی را در درجه ی اول قرار بده و هیچگاه آن را به فراموشی نسپار...
عفو و سخاوت را فراموش مکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو و سخاوت است این برای موقعی است که در حق تو خطایی کرده باشند و اگر در حق دیگری خطایی کرده باشند تو آ« را عفو کنی بدون شک ظلم کرده ای و حکومت ظالم پایدار نخواهد بود.
چیز دیگری نمی گویم و این اظهارات را در حضور کسانی که غیر از تو اینجا هستند عنوان داشتم که بدانند قبل از مرگم این توصیه ها را کردم و اینک بروید و مرا در این معبد اوستایی تنها بگذارید زیرا احساس می کنم که مرگ من نزدیک است...

هر پاره ای از نگارهی فروهر یادآور اهمیت و مسولیت فروهر در زندگی است:
1- سر:
سر فروهر بهصورت مردی سالخورده است تا با دیدن آن بهیاد آوریم كه فروهر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمایی میكند.
2- دستها:
دستهای فروهر بهطرف بالاست بهخاطر آنكه همیشه به اهورامزدا توجه داشته باشیم. در دست فروهر حلقهای وجود دارد كه آن را نشانهی احترام به عهد و پیمان میدانند.
3- بالها:
بالهای فروهر باز است. چون با دیدن بالهای باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پیشرفت شده و از دیدن این دو بال باز فورا به یاد میآورد كه فروهر او را بهسوی پیشرفت و سربلندی راهنمایی میكند.
همچنین هر بال خود دارای سه بخش است كه نشانهی اندیشهنیك، گفتار نیك و كردار نیك بوده و با دیدن این سه بخش آگاه میشویم كه هرگونه پیشرفتی باید از راه درست یعنی بهوسیلهی اندیشه و گفتار و كردار نیك انجام شود.
4- دایره میان شكل:
دایره خطی است منحنی كه از هر نقطهی آن شروع كنیم باز به همان نقطه خواهیم رسید. منظور از این دایره در میان فروهر، نشاندادن روزگار بیپایان است. به این معنی كه هر عمل و كرداری كه در این زندگی (روی دایره) صورت گیرد نتیجهی آن در همین دنیا متوجه انسان است و اثر آن باقی خواهد ماند. (باز به همان نقطه از دایره خواهد رسید). و در جهان دیگر روان از پاداش یا جزای آن برخوردار خواهد شد.
5- دامن:
دامن فروهر از سه قسمت بهوجود آمده كه نشانهی اندیشه و گفتار و كردار بد است . از مشاهدهی این سه بخش درمییابیم كه همواره باید اندیشه و گفتار و كردار بد را به زیر افكنده، پست و زبون سازیم. (همانطور كه دامن در زیر قرار دارد)
6- دو رشتهی آویخته:
این دو رشته نشانهی سپنتامینو (مینوی خوب) و انگرهمینو (مینوی بد) است كه همیشه ممكن است در اندیشهی انسان ظاهر شوند . وظیفهی هر زرتشتی این است كه خوبی را در اندیشهی خود قرار داده و بدی را از آن دور كند (نیك بیندیشد).
نظر یادتون نره...

فرزندان من، دوستان من؛ من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته ام. من آن را با نشانه های آشکار دریافته ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و آرزوی من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد. زیرا به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت با من یار بوده است. همیشه نیروی من افزون گشته است آ«چنان که امروز احساس نمی کنم از جوانی ناتوان تر گشته ام.
من دوستان خود را به خاطر نیکویی های خود خوشبخت و دشمنان را فرمانبردار خویش دیدم. زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود ولی اکنون آن را سربلند و بلند پایه می بینم و از انجا که از شکست در هراس بودم، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم ختی در پیروزی های بزرگ خود پا از اعتدال بیرون ننهادم.
در این هنگام که به سرای دیگر می روم و شما و میهنم را خوشبخت می بینم و از این رو می خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه خواب. در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود. پس اگر چنین بود که من می اندیشم به آنچه که گفتم و خواهم گفت عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود. اما اگر اینچنین نبود پس از خدای بزرگ بهراسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هردو فرزندم را یکسان دوست دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده تر است کشور را سامان خواهد داد. فرزندانم من شما را از کودکی پنان پرورانده ام که پیران را آزرم بدارند. تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاج را نگاه خواهد داشت. دوستان یکرنگ برای پادشاه عصای مطمین تری هستند. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی نماید. هرکس باید برای خویشتن دوستان یکدل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکو کاری نتوان بدست آورد.
از کژی و ناروایی بترسید. "اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت. ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید، دیری نمی انجامد که ارزشتان در نظر دیگران ازبین خواهد رفت و خوار و زلیل و زبون خواهید شد.
من همه ی عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم. نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه ی شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود. بنام خداوند و نیاکانان در گذشته ی ما، ای فرزندانم اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید. پیکر بی جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر بگذارید و هرچه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از اینکه انسان به خاک که این همه چیزهای نغز و زیبا می پرورد آمیخته گردد.
من همواره مردم را دوست داشته ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می بخشد آمیخته گردم.
هم اکنون در می یابم که جان از بدنم در می گسلد...اگر از میان شما کسی می خواهد دست مرا بگیرد و یا به چشمانم بنگرد تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که کسی پیکرم را نبیند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را مومیایی نکنید و در طلا و زیورها و یا امثال آنها نپوشانید و زودتر آن را در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد، چه افتخاری برای انسان بالاتر از اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود. از همه ی پارسیان و هم پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از این که دیگر از هیچ گونه بدی رنج نخواهم برد، شادباش گویند.
پدر همه ی پارسیان "کورش شاه"
نظر فراموش نشود...

منم کورش شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل،شاه سومر واکد، شاه چهارگوشه ی جهان،پسر کمبوجیه شاه بزرگ….
آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه ی مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند،در بارگاه پادشاهان بر تخت شهریاری نشستم، مردوک خدای بزرگ دلهای مردم پاک بابل را متوجه ی من کرد زیرا من اورا ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش من به صلح و آرامی وارد بابل شد و نگذاشتم رنج و آزار بر مردم این سرزمین پاک وارد آید، من برای صلح کوشیدم، من برده داری را برانداختم و به بدبختی آنها پایان بخشیدم و فرمان دادم که همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را برای کیش خود نیازردم…، فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.
مردوک گفت بزرگ از کردارم خشنود باشد…، او برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت و همگی در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم...
من همه ی شهرهایی که ویران شده بود را از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایش گاههایی که بسته شده بود را بگشایند و همه ی خدایان این نیایش گاه ها را به جایگاه های خود باز گرداندم.
همه ی مردمانی که پراکنده و آواره شده بودم را سکنا دادم و خانه های ویران آنها را آباد کردم و همه ی مردم پیر و جوان، فقیر و ثروتمند را به همبستگی فرا خواندم...بشود که دلها شاد گردد...بشود خدایانی را که آنان را به جایگاه نخستشان برگرداندم، هر روز در پیشگاه خداوند بزرگ و یگانه "مردوک" برایم زندگانی بلند خواستار باشند، بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مردوک بگویند: "به کورش شاه، پادشاهی که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار"....
من برای همه ی مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم....
خداوند از او خشنود باشد...
نظر یادتان نرود...
تبلیغات